میرداماد در ابوظبی

یک داستانی هست در مورد میر داماد که از مشهورترین چهره های شریعت اسلامی است . کلیت موضوع از این قرار است که عروس آرایش کرده ای را به حجله میرداماد میبرند. اما میرداماد بنا به دلیلی که من نمیدانم چی بوده نمیخواسته با این خانم آمیزش کند. بنابراین  برای اینکه به گناه نیافتد و بتواند خویشتن داری کند انگشتهای دستهایش را شمع آجین میکند. یعنی شمع داغ میریخته روی انگشتهایش تا حواسش پرت بشود و از فکر آن عروس در حجله بیرون بیاید. به واسطه همین هم شده میرداماد  و یک خیابان در بالای شهر تهران به نامش کرده اند. سه هفته پیش که رفته بودم سفر در شرایطی قرار گرفتم که یاد این داستان افتادم.

قبل از اینکه بروم، تو فکر خانم ب بودم که اگر بشود آنجا همدیگر را ببینیم. فکر کردم ایده بدی نیست که بهش زنگ بزنم تا از دبی بیاید و کنسرت کلد پلی رو با هم برویم. به هر حال من دو تا بلیت اضافه داشتم . دوستم و خانمش نتوانستند بیایند و بلیتشان دست من بود. درست است که دعوت کردن خانم ب پول بلیت را به گردن من میانداخت اما ارزشش را داشت. از سال 85 که رفته بود دیگر ندیده بودمش و دوست داشتم که ببینمش. آنجا که رسیدم زنگ زدم و با اینکه سه سالی میشد که تلفنی صحبت نکرده بودیم همچنان مثل دو تا دوست قدیمی خوش و بش کردیم . از پیشنهاد کنسرت استقبال کرد و قرار گذاشتیم که 3 ساعت قبل از کنسرت از دبی بیاید ابوظبی تا همدیگر را پیدا کنیم و با هم برویم.

روز موعود که رسید سریال بد شانسی ها شروع شد. صبحش با عربی الکنی که بلدم توی روزنامه محلی خواندم که اتصالات قرار است ارتباط 70000 سیم کارت را برای یک روز قطع کند که ظاهرا سیم کارت من هم جزو لیست بود. از ظهر موبایلم قطع شد. زودتر از ساعت 6 عصر هم به هتل بر نمیگشتم بنابراین ارتباطم با خانم ب قطع شد و امکان هماهنگی از بین رفت. کمی عصبی شدم . اما چاره چی بود؟

عصر که برگشتم هتل دیدم خانم ب با هتل تماس گرفته و پیغام گذاشته .  از هتل بهش زنگ زدم. گفت چون نتوانسته با من تماس بگیرد راه نیافتاده و نیامده. به جایش بلیت سینما خریده بود و توی سینما بود. مردد بودیم که چه کار باید بکنیم . خلاصه دل را به دریا زدیم و قرارشد همان لحظه راه بیافتد و بیاید. یک ساعت و نیم رانندگی داشت تا به من برسد. دقیقا یک ساعت و نیم هم وقت داشتیم. به فکر افتادم که یک سیم کارت دیگر بخرم . با کلی دنگ و فنگ و کپی پاسپورت و بالا و پایین کردن یک سیم کارت دیگر خریدم و فروشنده هندی سیم کارت را قسم دادم که جان مادرت یک سیم کارت بده که همین الان بتوانم با آن تماس بگیرم. دوست هندی هم اطمینان خاطر داد که تا نیم ساعت دیگر سیم کارت فعال میشود. اما ظاهرا قسم یک هندی تضمین خوبی نیست. سیم کارت تا فردا ظهر که به ایران برگشتم فعال نشد.

قسمت سخت ماجرا تازه از اینجا شروع شد. از در هتل که امدم بیرون به تاکسی جلو در آدرس را که گفتم گفت:  نمیروم، آنجا امشب خیلی ترافیک است. همزمان دیدم تاکسی دیگری در حال چرب زبانی برای یک خانواده استرالیایی است که کرایه تا محل کنسرت را دولا پهنا حساب کند. تعجب کردم و اهمیت ندادم. در بیست دقیقه بعدی که منتظر تاکسی ایستادم متوجه شدم که ظاهرا موضوع ترافیک در شب ژانویه جدی است . به هیچ وجه تاکسی گیر نمی آمد . تنها گزینه موجود اتوبوس بود. اولین اتوبوس که رسید پریدم بالا. در امیرنشین ثروتمندی مثل ابوظبی اتوبوس وسیله نقلیه مهاجران هندی و نپالی و فیلیپینی است. ترافیک دیوانه کننده بود. اتوبوس هم هر 50 متر یک ایستگاه داشت و می ایستاد. روانم پریشان شده بود. به صورت هیستریک هر 30 ثانیه سیمکارت جدید را امتحان میکردم و هر بار توی دلم به جد و آبای فروشنده فحش میدادم. این هندی ها هم ژانری هستند برای خودشان. ده پانزده جوان همسن و سال بلند بلند توی اتوبوس با هم صحبت میکردند. مغزم به هم ریخته بود. دوست داشتم بروم و یک لگد محکم توی بیضه تک تکشان بزنم که ساکت شوند. اما عوض اینکار لبخندهای مهربانانه تحویلشان میدادم. چون هر 10 دقیقه موبایل یکیشان را قرض میگرفتم و به دوستم زنگ میزدم که ببینم کجاست. مصیبتی کشیدم. سه بار اتوبوس عوض کردم . مسیر ده دقیقه ای را دقیقا دو ساعت توی اتوبوس بودم تا رسیدم .

دم در ورودی کنسرت هم داستان ادامه داشت . دوستم از من هم دیرتر رسید اما بالاخره رسید و همدیگر را پیدا کردیم . یک ساعت دیر رسیده بودیم اما داخل که شدیم همه چیز یادمان رفت. کنسرت بی نظیری بود. حداقل برای من اینطوری بود. کنسرت در فضای باز بود و ما تا سن 200 متر فاصله داشتیم . نه صندلی در کار بود نه چیزی اما خیلی خوش گذشت . ارزش این همه مرارت را داشت .

بعد از کنسرت همان ترافیک رفت در حال برگشت بودند.  دوباره 2 ساعت و ده دقیقه توی مسیر بودیم. خوشبختانه اینبار با ماشین دوستم بودیم و خبری از همسفران هندی نبود. ساعت 3:30 صبح که رسیدیم به هتل باید یک فکری به حال شام میکردیم . هر دو خیلی خسته بودیم . توی اولین کی اف سی شام خریدیم و من پیشنهاد دادم که ببریم هتل بخوریم . قبلا آمار هتل را گرفته بودم که مهمان بردن توی هتل مشکلی ندارد. شام را که خوردیم مست تر و خواب آلوده تر از آن بودیم که خانم ب بتواند تا دبی رانندگی کند. بهش گفتم بیا همینجا پیش من بخواب . درست است که کمی آکوارد ٭ هست ولی از رانندگی کردن با این وضع بهتر است. خودش هم شش و بش کرد و به همین نتیجه رسید. خلاصه آماده شدیم برای خواب . چراغ را خاموش کردم. توی نور کم اتاق دیدم که سوتینش را از زیر تی شرتش باز کرد و انداخت روی صندلی زیر جلیقه اش . شما فقط حال بنده را در نظر بگیرید . بعد از 5 سال با خانم ب. ! توی همچین حالتی. روی تخت سر خورد و آمد زیر پتو خوابید. یک ربعی صحبت کردیم . یک دلم میگفت تو کجا ؟ اینجا کجا؟ خانم ب کجا . حتما حکمتی توی کار هست. دست به کار شو پسر . دل دیگرم میگفت : متمدن باش مرد. بگیر عین بچه آدم بخواب . قرار نیست اتفاقی بیافتد. کشمکش چند لحظه ای ادامه پیدا کرد اما آخر سر بر دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و خوابیدم . در فاصله 30 سانتیمتری خانم ب.

صبح من زودتر بیدار شدم . باید وسایلم را جمع میکردم. دوستم هنوز خواب بود . پتو هم رفته بود کنار . یاد ماجرای میرداماد افتادم . فکر کردم خانم ب که برای فروشگاههای فروش چرم کار مدل و مانکن  انجام میدهد جذاب تر است یا عروس میرداماد؟ به این فکر کردم که من بدون نیاز به شمع و آتش و تجهیزات دیگر با خیال راحت چند ساعت کنار او خوابیدم اما وقتی برگردم تهران خیابانی به نام من نخواهند کرد. برای هر کس هم تعریف کنم فکر میکند کار شاقی نکردی . درستش هم همین بوده.افسانه های قدیمی کاربردشان را از دست داده اند.

 بعد دوستم بیدار شد . لباسش را پوشید . تا پایین بدرقه اش کردم . روبوسی کردیم و رفت. وقتی برای صبحانه خوردن نبود. نصف بطری شراب شیراز را که اضافه آمده بود ناشتا خوردم و رفتم فرودگاه.


آشیانه خالی و هواپیمایی قطری

بر اساس تعریف علمی، در زندگی چند مقطع حساس وجود دارد . یکی از آن مقاطع، زمانی است که بچه ها بزرگ میشوند و از خانه پدر و مادر میروند.   این زمان سختی است برای پدر مادر تا بتوانند خود را با شرایط جدید تطبیق بدهند و بپذیرند که بچه ها دیگر بزرگ شده اند و وقت ترک خانه برای آنها فرا رسیده است . بعضی از پدر و مادر ها در این زمان سخت دچار عارضه ای میشوند به نام سندرم آشیانه خالی که از اسمش پیداست که چیست .

برای خانه ما هم زمان خالی شدن آشیانه فرا رسیده است . آخرین جوجه هم که حالا 30 ساله شده آشیانه را ترک کرد و مادرم مانده و آشیانه خالی اش و روزگار جدیدی که مطئنم هیچوقت کاملا به آن عادت نخواهد کرد. به وضوح می توانم ناراحتی را در چهره و صدایش وقتی سعی میکند بغضش را پنهان کند ببینم. با خودم فکر میکنم که ای کاش میشد کاری می کردم . کارهایی که میتوانم بکنم اینهاست. 1- زندگی دور از خانه را رها کنم و به خانه برگردم . به هیچوجه گزینه منطقی و قابل پذیرشی نیست. دخ سال طول کشیده تا یک زندگی کوچک برایخودم ساختم . 2- مادرم زندگی اش را رها کند و بیاید پیش ما زندگی کند. مادرم اینکار را نمیکند تازه پدرم را چه کار کنیم . 3- با مسافرتهای متوالی و رفت و آمد سعی کنیم جای خالی همدیگر را کمتر حس کنیم. درمان نیست اما خوب مسکن خوبی است . یک مشکل سر راه هست . مسیر 1000 کیلومتری بینمان را چگونه طی کنیم و مکررا رفت و آمد کنیم ؟ هرچه سعی میکنم نمیتوانم خطرهای سفر با هواپیما در ایران را توجیه کنم و اجبارا باید بپذیریم سوار شدن به هواپیمای جمهوری اسلامی چیزی است در حد قمار رولت روسی .

چند وقت پیش خبری درآمد که هواپیمایی قطری قرار است پروازهای داخلی ایران را انجام دهد .  فارغ از اینکه چه بلایی به سر هواپیمایی ایران ایر آمده که زمانی یکی از بهترین خطوط هوایی دنیا بوده و حالا باید عرصه را به خط هوایی کشور هفتصد هزار نفری قطر واگذار کند برای من یک چیز مهم است . ارزو میکنم این اتفاق بیافتد و پروازهای قطری در ایران دایر شود تا بتوان سریع و ایمن جابه جا شد و کمی از اثرات سندرم آشیانه خالی برای مادرم کم کنیم . برای من الان فقط همین مهم است. من نمیتوانم با توهم روزگار شکوه و آبادانی این خرابه زندگی کنم.


نه خواهش می کنم

حمل بر خودستایی نشه: خدام

توهین نباشه: خیلی گوسفندی

جسارت نباشه: کیرم دهنت

بهتر از شما نباشه : سگش به شما شرف داره

بی ادبی نباشه : قیافه زنت خیلی تخمیه

ریا نباشه : حلوا پختم ببرم مسجد پخش کنم

پر رویی نباشه: دوست دخترتو واسه ما ردیف کن

مزاحمت نباشه: یک هفته ای با بچه ها میایم پیشتون


چه همه موضوع

1- ساعت 9 شب پنجشنبه است و من نشستم توی دفتر و دارم کار می کنم. کار که چه عرض کنم . پرینت صد تا یک غاز می گیرم .اگر یک روزی خدا زد پشت سرتان و مهندس مشاور شدید خواهید فهمید که طبق شرایط عمومی پیمان گزارش تایید شده را در یک مرحله و دو نسخه باید به کارفرما تحویل دهید ولی شرایط عمومی پیمان از آب بینی بز هم بی ارزش تر شده است . به تعداد نا محدود تا هر وقت که کارفرما و مدیر طرح عشقشان کشید باید نسخه بفرستی . صدایت هم در نیاید چون همینجوری که پولت را نمی دهند ادا هم که دربیاوری دیگر اصلا پولت را نمی دهند. در فواصل پرینت ها هم البته وبلاگ می خوانم و پست می نویسم . من حتی زمانی که کنکور داشتم و روزی n ساعت درس می خواندم شب های جمعه را درس نمی خواندم . فکر می کردم شب جمعه یک زمان خاصی است که حتما باید تفریح کرد . به تعبیر شما فکر می کردم شب جمعه برایم ریده اند . اما الان مدت هاست که کرک و پرهایم به کلی ریخته است . کاری بهتر از دفتر امدن و کار کردن به ذهنم نمی رسد . بیرون که برنامه خاصی ندارم که بروم خانه هم بروم کار به درد بخوری نمی کنم . ایکس باکس بازی می کنم . آنهم که دیشب سه بار به اسپانیا باختم فعلا روحیه ندارم . یا مثل اسب تخمه کدو می خورم . آنقدر خورده ام که اگزما زده بالا . پس آنهم گزینه خوبی نیست.

2- عید که با برادرم رفته بودیم مسافرت گفت: ردیف کن که من بیایم پیش تو و با هم کار کنیم . من هم چون برادر بزرگ تر نمونه ای هستم (کو نمونه؟) هتک خود را پتک کردم که این مهم محقق شود . البته من انسان مدرنی هستم که کاملا قبیله ای و عشیره ای فکر می کند . لذا مثلا به همکاری بین دو برادر اعتقاد راسخ دارم و الگوی من در زندگی برادران ترکی هستند که بقالی های تهران را اداره می کنند. به قول ترکها گت گته داده اند . یعنی پشت به پشت هم داده اند (تحت اللفظی اش کون به کون است متاسفانه).  دلیل این اعتقاد هم مشخص است . گوشت هم را می خوریم ولی استخوان های هم را نگه می داریم و از این حرفها . البته من نمی دانم اگر برادرم گوشت من را بخورد نگه داشتن استخوانهایم چه دلخوشی برای من خواهد بود ولی خوب قدیمی ها حرف بیخود که نمیزدند . حتما یک چیزی می دانستند که می گفتند . القصه برادر فداکار قصه ما که خودمم مقدمات لازم را فراهم نمودم و برادرم به زودی به فرد ما (جمع ما که نداشتیم خودم تنها بودم ) اضافه خواهد شد . تغییر مهمی است برای من . از طرفی هیجان زده ام (یک چیزی در پرانتز بگویم هیجان زده شدن نمی دانم چرا مرا یاد حشری شدن می اندازد؟) از طرف دیگر سالها تنهایی و غار نشینی همزیستی با کس دیگر حتی اگر برادرت باشد را هم کمی مشکل می کند . لهذا (هیوق) بنابراین کمی زمان لازم خواهد بود برای کنار آمدن با شرایط جدید . خلاصه حواستان را جمع کنید ما دارم گت گته می دهیم .

از این جا به بعد را فقط فهرست وار می گویم . چون هر کدام از موارد زیر خودش یک پست میشود و ما هم که سر گنج ننشسته ایم . موضوع کم می آوریم . بالاخره من هم انسانی هستم مثل شما فقط به وبلاگ نویسی  مبعوث شدم.

3- گاهی مچ خودم را می گیرم که با همه شعارهای روشن فکری که در مورد متعصب نبودن می دهم در اعتقادات و معیار های خودم شدیدا متعصبم و می بینم اگر آسان گیر تر باشم چقدر زندگی راحت تر است و خوشتر می گذرد.

4- تغییرات گودر (عنایت فرمودید؟ تغییرات، نه تعطیل شدن! اینقدر بنده دقیقم) باعث شده دوباره مهربان شده ام . می روم وبلاگ دوستان را می بینم . ستاره میزنم و کامنت می گذارم . این هم از لحاظ مهربانی و خوبی و خوشی و عروسی .

5- اوضاع مملکت روز به روز پیچیده تر می شود (چقدر دیپلماتیک !)

6- رنج من باری همه از کمبود سرعت است . کمبود سرعت کامپیوترم . کمبود سرعت اینترنت .کمبود سرعت فیلتر شکن .

7- محرم الحرام باز دوباره رسید . جمعه اول محرم مجمع جهانی حضرت علی اصغر (ع) همزمان در 1500 نقطه ایران و 150 کشور جهان برگزار میشود . هر جای جهان که هستید فروگزار نفرمایید . (فروگزار هم که دقت دارید با “ز” است . فروگذار فحش زشتی است که در شان هیچکداممان نیست)

8- آها این را هم بگویم و بروم . ما تا به حال اسکی نرفته بودیم . هنوز هم نرفته ایم البته ولی دو سه هفته پیش با دوستم برای گذران وقت رفتیم جاده دیزین . در شمشک که نگه داشتیم برای قضای حاجت دوستم رفت توی یک سوپر مارکت . فکر می کنید چی خریدیم ؟ شربت برای درست کردن کوکتل. شربت سیب ترش فرانسوی برای درست کردن مارتینی سیب و شربت برای درست کردن پینا کولادا . واقعا ما نفهمیدیم در این کشور دمب خروس را باور کنیم یا چی را؟

خب ما رفتیم . استوار باشید .


برو بابا با اون نامه نوشتنت

آقا میدونید یکی از تخمی ترین چیزها چیه؟ این نامه چارلی چاپلین به دخترش. من یکی که برام باورش سخته نابغه ای مثل چاپلین این حرفا رو زده باشه . یعنی دادن این حجم عظیم از دستورات اخلاقی مورد پسند روشنفکران مذهبی ایرانی در فقط یک نامه، کاری است که فقط از علمای خودمون بر میاد نه از کسی مثل چاپلین . اگر هم که من اشتباه می کنم و این نامه واقعا مال چاپلین باشه شک ندارم که های بوده موقع زدن این حرفها. بعدشم تا جایی که من می دونم این چاپلین ناکس فقط 6 یا 7 بار ازدواج کرده و اصلا خودشو شرمنده زندگی اش نکرده بعد چی شده که کار به دخترش رسیده این همه امر به معروف و نهی از منکر بهش کرده؟
بعد تو این نامه میدونید بدترین بخشش کجاست؟ یک جمله ای داره که می گه : هرگز تا قلب عریان کسی را ندیده ای تن خود را عریان مکن. یا یک همچین چیزی . آقا شما نمیدونید ما چقدر مصیبت کشیدیم سر همین یک جمله . آه من یکی که پشت سر چاپلین هست همیشه. تو اون سالهای عهد شباب و اول جوونی به هزار زحمت شماره تلفن ثابت خونه رو به یک دختری میدادیم. اگر شانس می آوردیم و زنگ میزد و مامان بابامون جواب نمی دادن و داداشام اسکل بازی در نمی آوردن و یارو نمی پرید صحبت می کردیم و دوست میشدیم. خلاصه بعد از کلی موس موس به هزار زحمت توی اون 2 ساعتی که دوشنبه ها و چهارشنبه ها مامانم می رفت کلاس ورزش دوست دخترمون رو می آوردیم خونه . بعد از اینکه آلبومها و کل کتابهای خونه رو دید و هزار تا جنگولک بازی در می آوردم تا برسیم به باز کردن دکمه های لباسش ، تازه می گفت تو نامه چاپلین به دخترشو خوندی؟ وای . انگار یه سطل آب یخ. می فهمیدم داستان از چه قراره . میفهمیدم که ریدی داداش . به همین سادگی ها هم نیست. اونجا بود که یک پروسه پیچیده و پر دردسر و طولانی شروع میشد تا مطمئن بشه که قلب عریان منو دیده. قلب عریان دیگه چه صیغه ای آخه لا مصب؟ عریان خوبه ولی توقع من چیز دیگه ای بود. معمولا هم وسط پروسه عریان کردن قلبم گه میزدم و آخر خودم میموندم عریان در حمام خانه.
خلاصه بابت همین یک دونه نامه ما کلی آلت عریان خوردیم دور از جون شما . من یکی که از نویسنده این نامه هر کی که بوده راضی نیستم. آخه این توهمات چیه؟ نمیشد توصیه کنی بابا راحت باشین و خودتون باشین . به نیازهاتون و نیازهای دیگران توجه کنین و پاسخ بدین. نمیشد 4 کلوم حرف حسابی میزدی استاد؟


من و این وبلاگ

من (جدیدا دقت کردم 90 درصد پست هام با من شروع میشه. دیگه هر بار میخوام یه چیزی بنویسم تا ذهنم میگه من بلافاصله هم خودش جواب میده سرت تو عن . منم ذوقم کور میشه و بی خیال نوشتن میشم. حالا این مهم نیست . به ادامه پست توجه کنید. ) بله عرض می کردم : من از سال 78 با اینترنت آشنا شدم و تقریبا از همون زمان تبدیل شدم به یک آدم همیشه در صحنه در اینترنت که انگشت توی هر سوراخی می کرد. در یک مقطعی توی سالهای 84 و 85 خیلی فعال بودم. همون موقع یه وب سایت هم واسه خودم راه انداختم و خلاصه همیشه در جریان عوالم نت بودم. با وبلاگ اما خیلی آشنایی نداشتم. یعنی داشتم اما برداشتم از بلاگ این چیزی نبود که امروز میشناسم. فکر می کردم بلاگ مال آدمهاییه که هورمونهای پوسیده جنسیشون زده به مغزشون و شعرهای بند تنبونی توش مینویسن و موزیک های عاشقانه تخمی روش میذارن. اونوقت ها موزیک متن داشت همه بلاگهایی که من دیده بودم. یه موقعی هم یه وبلاگی دیدم که ادعا کرده بود مال یکی از این هنرپیشه های ابنه سریال های تلویزیونه و یه عکس از یارو هم گذاشته بود و اون پست بیش از 8000 لایک خورده بود. بله عزیزان 8000 لایک.  در نتیجه فکر میکردم بلاگ جای ما نیست آقا جون.

تا اینکه سال 87 که شریکم توی یه شرکتی کار می کرد و هنوز حاضر نشده بود حقوق ساعتی 8000 تومن اونجا رو ول کنه و بیاد تو کار خودمون فول تایم شه، به شیوه معهود همه کارمندان جهان ساعتهای فراوانی رو توی اینترنت ول می چرخید و به یه وبلاگی برخورد کرده بود که خیلی باهاش حال کرده بود و هر روز به من اس ام اس میزد که بگه امروز تو شرکتشون میوه چی دادن که کون من بسوزه و بعد هم تاکید میکرد که آقا این وبلاگه رو باید حتما بخونی. پسره خیلی بچه باحالیه. عقایدش هم عین خودمونه و نشسته بود کل آرشیو وبلاگ رو خونده بود. خلاصه اصرارهای شریکم باعث شد یه سرکی به وبلاگ مورد نظر زدم. بعد از اونجایی که من یه کم مثل بز لجوج تشریف دارم و همیشه باید راه خودمو برم شروع کردم به خوندن وبلاگ های دیگه و مشخصا یادمه که دو تا وبلاگ توجهم رو جلب کرد و می خوندمشون. یکی وبلاگ منصفانه بود و دیگری وبلاگ گیس طلا. (بله متاسفانه هر دو تا زنونه بود. شرمنده ام) در مورد منصفانه برام جالب بود که اِ این دختره چه باحاله. چه فرق داره با دیگران. خلاصه اون موقع که هنوز سرم تو حساب نبود و حالیم نبود که چه افتضاحی دارم به بار میارم بهش ایمیل زدم که خانوم دمت گرم. اگه پایه ای بیا همدیگه رو ببینیم. ایمیله طبیعتا جوابی نداشت و حتما رفت بین هزار تا ایمیل مشابه دیگه که براش میرفته و یه پوزخند جوابشون بوده. بعد وبلاگ گیس طلا بود. اون موقع خانوم نویسنده بلاگ رفته بود اطریش یا بلژیک دیدن فامیلهاش و سفرنامه سفرش رو مینوشت که برام خیلی جالب بود و میخوندم. بعد مسافرت خانومه تموم شد و برگشت ایران. بعد هی یه پستهایی مینوشت خیلی کوتاه که مثلا امروز من اینو گفتم . مامانم اینو جواب داد و دختر خاله ام هم اینو گفت . بعد پست تموم میشد. 150 نفر هم کامنت میذاشتن. و باز از اونجایی که اون موقع در مورد فضای وبلاگ هیچی حالیم نبود فکر میکردم نویسنده یک وبلاگ در مقابل مخاطبانش مسوولیت داره و باید مطلب مفید به درد بخور بنویسه توش و وقت مخاطب رو هدر نده (بله همینقدر داغون بودم) بعد شاکی شدم شروع کردم به ایمیل زدن به خانومه که خانوم اینا چیه ور میداری مینویسی . خب به مخاطب چه مربوط که مامانتون چی گفته یا دختر خاله تون چی جواب داده. خانوم گیس طلا هم دو سه تا ایمیل اول رو ندید گرفت ولی بعد که دید این خر مگس مزاحم ول کن نیست کوتاهترین و باحالترین جواب ممکن رو به یکی از ایمیلهام داد. نوشت: وا . خب وبلاگ خودمه دلم میخواد. منم کنف شدم و خفه خون گرفتم.

خلاصه داستان وبلاگ خوندن ادامه پیدا کرد و بعدها صاحاب همون وبلاگی که شریکم خیلی باهاش حال کرده بود وسط حرفاش گفت یه چیزی هم هست به نام گوگل ریدر و ما هم دیگه به کلی آلوده شدیم به این داستان. بعدشم که وبلاگ خودمون رو برپا کردیم.

خب که چی؟ خب که چی نداره . اینهمه اعترافات ناب کردم وسط این پست. کلی محتوای خاله زنکی دادم دست دشمنان. اگه کسی تازه بگه خب که چی ذهنش به اندازه ذهن اون موقع من داغونه.گفته باشم. جوابش هم اینه که : وا! خب وبلاگ خودمه دلم میخواد. 


قلک، پارچه زرد و چهره سیاه

جنگ ایران و عراق یک ماه و شیش روز بعد از به دنیا اومدن من شروع شد. من جایی بزرگ شدم که گلوله ها و موشک های جنگ بهش نمیرسید. پس من تو سن بچگی هیچ تجربه عینی از جنگ نداشتم. فکر که می کنم میبینم شناخت من از جنگ خیلی محدود بود. تصویر واقعی جنگ برای من به سه چیز محدود میشه . اول قلکهایی به شکل نارنجک و تانک که توی دبستان توزیع می کردن برای اینکه ما پول توش جمع کنیم و به جبهه ها کمک کنیم. دوم روزی که با مادرم و مادر بزرگم رفتیم بدرقه داییم که کامیون داشت و باید بار به جبهه می برد. بعدها فهمیدم که در اواخر جنگ برای جبران کمبودهای شدید کامیون دارها مجبور شده بودن که همگی به جبهه ها بار ببرن. روز سردی بود. داییم باید یک پارچه زرد رنگ که فکر میکنم روش نوشته بود “کاروان کمک های مردمی به جبهه ها” رو جلوی کامیونش نصب می کرد و یادمه که نمی تونست و اعصابش داغون بود.  مامان و مامان بزرگم گریه کردن. سومی تصویر یک زن کمی مسن تر از مامان خودم که ته کوچه روبه رویی ما زندگی میکرد. چهره اش یه جور عجیبی سیاه شده بود. انگار که سوخته باشه. عصرها که ما تو کوچه فوتبال بازی میکردیم میومد رد میشد . فقط یکی از بچه های کوچه ما میشناختش و بهش سلام میکرد و اونم جواب میداد و میرفت . وقتی ما به این خانم و چهره عجیبش توی خونمون اشاره می کردیم مامانم میگفت اون بیچاره بچه اش اسیر شده. و این احتمالا جزو اولین مصادیق رنج کشیدن بوده که در ذهن من که یه بچه شیش هفت ساله بودم نقش بسته. زنی که از رنج اسیر شدن بچه اش، چهره اش سیاه شده. بعدها یک روز که حالا می دونم سال 69 بوده ته کوچه روبه رویی یه چراغونی کوچیک کردن . گفتن بچه خانوم فلانی از اسارت برگشته. من شبا میرفتم وسط کوچه وامیستادم و به چراغونی ته کوچه روبه رویی که به نظرم خیلی دور میرسید نگاه میکردم و تو مغز کوچیکم حس میکردم که این یه اتفاق خیلی مهمه. بعدها هیچوقت اطلاع دقیقی از پسر اون خانوم نداشتم و اون خانوم همچنان چهره اش سیاه مونده بود.

با اینکه تجربه من از جنگ و اسارت تا این حد کوچیک و جزیی بوده این ماجرای برگشتن اسرا و صحنه ها و عکسهاش برام خیلی مهمه و خیلی احساساتمو تحریک می کنه. امروز یاد این ماجرا افتاده بودم و یهو دیدم اتفاقا برگشتن اسرا توی همین مرداد ماه بوده. بعد از اون زمان همیشه به ماجرای اسرا فکر میکردم . اسرای ایرانی توی عراق و عراقی ها توی ایران. به رنج آدمها و اینکه تاریخ همه این مسایل براش خیلی کوچیک و کم اهمیته. الان که فقط بیست و اندی سال از اون ماجرا گذشته توی همین مملکت خودمون دیگه رنج اون آدمها فراموش شده و با گذشت همین زمان کوتاه همه چیز مسخره به نظر میاد و نمیشه براش توضیح منطقی پیدا کرد. و بعد از همین زمان کوتاه که به این موضوع نگاه میکنی یه سری مورچه رو میبینی  که در یک مقطع کوتاهی توی یه نقطه دور افتاده و گرم از یه کره کوچیک این جهان بزرگ با یه گروه دیگه از مورچه ها دعواشون شد. هر کدوم از دو طرف یه سری از مورچه های طرف مقابل رو به اسارت گرفتن. بعضی ها فکر می کردن این مساله خیلی مهمه و نزاع هر طور هست باید ادامه پیدا کنه. بعضی ها گاز اعصاب به این مورچه ها می فروختن. بچه مورچه ها باید توی قلکشون برای جنگ پول جمع می کردن. و این وسط یه مورچه مادر چهره اش سیاه شده بود.

برای تاریخ هیچ اهمیتی نداره. 


صدایی از ته چاه با چشمانی چون وزغ

باز ساعت 11.5 شب شد. دوباره دارم به خودم فحش می دم که پاشو گم شو برو بگیر بخواب که چشات مثل وزغ شده. فردا صبح هم که میری سر کار تا میگی سلام صبح بخیر صدات مثل صدای حاج سعید حدادیان نباشه. از قیافه ات هم معلوم نباشه که حاضر بودی تن به هر بی ناموسی بدی تا یک ربع بیشتر بخوابی .هر جا هم که میری عین خرس* میگیری می خوابی. پشت در اتاق کارفرما بگیر تا صف کارواش.

و دقیقا در همین زمان هزار تا کار جذاب دارم که جلوی هیچکدومش مقاومت ندارم. باید یه دست فیفا بزنم ببینم میتونم آرژانتین رو در سطح لجندری** سوسک کنم یا نه؟ باید چهار صفحه مطلب بخونم که یک مقدار از حس حماقت تکرار روزهام کم بشه. باید مثل خر میوه بخورم. باید یه گیم هم توی موبایلم بزنم. باید زنگ بزنم دوست دخترم پای تلفن حرفای بد بد بزنیم. ماهواره هم که باید ببینم که در جریان مسایل جهانی باشم دیگه. باید چراغها رو خاموش کنم خونه همسایه رو دید بزنم ببینم امشب می پرن رو هم یا نه و ….

صد تا کار غیر جذاب هم دارم که زور می زنم از زیرش در برم. باید میوه ها و ماست و غذا رو جمع کنم بذارم تو یخچال و گرنه تا صبح صد تا پشه دورش جمع میشه. می خواستم یه پیرهن اتو بزنم که به خودم تخفیف میدم. یقه اش رو نگاه می کنم و به خودم میگم کثیف نیست فردا هم می تونی بپوشیش. و همزمان یاد خزعبلات صلح سبز می افتم که میگه هر پیرهن رو یک روز بیشتر بپوشید تا مصرف شوینده ها کم بشه و به خودم کردیت*** می دم. مسواک رو هم که صرفا در حد خوابوندن  این وجدان بیدارم می زنم که بذاره شب راحت کپه مرگمون رو بذاریم.

وجدان بیدارم که هوز نخوابیده سرکوفت میزنه که ” خجالت بکش . همسن خر خان شدی و هنوز مثل نوجوونای 17 ساله زندگی می کنی . همسن های تو خونواده و زندگی به هم زدن واسه خودشون. پاشو گم شو برو بگیر بخواب حداقل” و همین طور که تو ذهنم با وجدان بیدارم همراهی می کنم و به خودم می گم آره واقعا  از فردا باید رویه رو عوض کنم، بازی رو تنظیم می کنم رو دو تا 6 دقیقه که کمتر طول بکشه. و هی با خودم فکر می کنم 7 ساعت خواب در شبانه روز کافی بود یا 8 ساعت؟ 

* سلام خرس

** Legendary

*** Credit


Rock’n Coke

 یه فستیوال موسیقی راک هست توی ترکیه به اسم راک اند کوک. تو استانبول برگزار میشه. از این تیریپ هاست که گروههای موسیقی راک پشت سر هم میان اجرا می کنن و ملت هم توی ازدحام و شلوغی توی فضای باز عربده می کشن و حال می کنن. شبیه این فستیوال موسیقی گلاستنبری که بی بی سی پخش می کنه. چند ماهی هست که تو کف این فستیوالم . همین نمیه شعبانم هست اگه اشتباه نگم. هی فکر می کردم چه حالی می داد اوضاع مایه ردیف بود می رفتم. هی توی کف بودم. امروز یادم افتاد و یه سرچ کردم و چند تا عکسشو دیدم. بعد هی با خودم فکر کردم . فستیوال توی ترکیه است. ترکیه. بعد به ملت که تو هم می غلطیدند نگاه کردم. بعد یه هو حسم این بود که اینجا جای من نیست. حال نخواهد داد. حتما یه عده ملت بوی عرق میدن. حتما یه عده خودشونو میمالن به بقیه. حتما هر 5 دقیقه اطرافم یه دعوا میشه. حتما ملت بلند بلند کسشر میگن و می خندن . بعد به کلی شقم خوابید . دیگه دوست نداشتم که برم. گفتم اگر هم میرم باید یه مدل اروپاییشو برم. با خیال راحت اون ضربدر قرمزه بالای صفحه رو زدم و برگشتم گودر.

پ. ن : من تا حالا ترکیه نرفتم


پایین دست یا بالادست؟

آدم باید توی زندگیش به بالاتر از خودش نگاه کنه یا پایین تر از خودش؟ یعنی باید آدمهای پولدارتر، جذاب تر و خوشتیپ تر رو ببینی و خودت رو با اونها مقایسه کنی یا آدمهای فقیرتر، نا سالم تر و زشت تر از خودت رو ببینی و از شانس خودت راضی باشی؟ هر دیدگاه مزایا و معایب خودش رو داره البته. وقتی همیشه خودت رو با بهتر از خودت مقایسه می کنی همیشه حسرت می خوری و احساس رضایت از خودت نمی کنی ولی در عین حال این مزیت احتمالی رو داره که یه تکونی به خودت بدی. اصولا موتور محرک هر تغییری نارضایتی از وضع موجوده . بنابر این وقتی همیشه بالاتر از خودت رو می بینی ممکنه احساس نارضایتی از وضعیت خودت بکنی و این سر آغاز تغییر و پیشرفتت بشه. اما خوب در ضمن همیشه اون احساس حسرت و حس ناراحت کننده نارضایتی هم هست که باید باهاش کنار بیای.

در مقابل اگه خودت رو با پایینتر از خودت مقایسه کنی احتمالا آدم خوشحالتری خواهی بود. حس اعتماد به نفست تقویت میشه و از زندگی ات بیشتر لذت می بری.

تعالیم اخلاقی که مثلا در ادبیات کلاسیک ایران اومده معمولا روش دوم رو پیشنهاد میده. یعنی حکمای قدیمی میگن همیشه خودت رو با پایینتر از خودت مقایسه کن و برای اونچه که داری خوشحال و شکر گزار باش. بهترین مثالش این بیت رودکیه:

به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری            بسا کسا که به روز تو آرزومند است.

از دیدگاه رندانه هم به نوعی همین روش توصیه شده. یعنی میگن همینی که هستی رو دریاب و ازش لذت ببر. غم زیاد و کم نخور. یعنی آقا جون اگه اوضاعت خیلی درام نیست و بیماری و مصیبت خاصی توی زندگیت نداری همین اسمش خوشبختیه. حواست بهش باشه

انتخاب هر کدوم از این دو روش به ویژگی های شخصیتی هر کسی بستگی داره. یعنی نمیشه به زور اینوری بود یا اونوری .

من شخصا جزو گروه اولم . یعنی همیشه در حال حسرت خوردنم. میریم حسن آباد می مونم توی کف که یعنی کی میاد 12000000 تومن پول میز و مبل اتاق کارشو میده. میریم دنبال پارتیشن  از صبح تا شب به آدمی فکر می کنم که ویلای چند میلیارد تومنی شهرک غربشو کرده دفتر کار و نمایشگاه کارخونه اش. میرم جلسه تا چند روز به آدمی فکر می کنم که به راحتی از 40 میلیارد تومن سرمایه گذاری توی کارخونه پتروشیمی حرف میزنه. بعد همش به خودم میگم من هیچی نیستم . من هیچ پخی نیستم و سعی می کنم با خودم فکر کنم که یعنی چه جوری میشه اینطوری بود و البته فکرم به جایی قد نمی ده و همینطوری در سودای خام و حسرت می گذرونم بدون اینکه واقعا از همین آدمی که هستم راضی و خوشحال باشم.

منم میدونم که عمر داره میگذره و همه چی به مویی بنده. منم می دونم که پول لزوما خوشبختی نمیاره و به قول حافظ :

شادی جهانگیری غم لشگر نمی ارزد

اما هنوز به اون مرتبه نرسیدم که از این حس بگذرم. هنوز منتظرم یه اتفاقاتی توی زندگی بیافته تا آدم خوشبختی بشم. اتفاقاتی که احتمالا هیچوقت نخواهد افتاد و تازه اصولا شرط خوشبختی نیستن که اگر افتادن بعدش حس خوشبختی به آدم بده.


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.