آقا میدونید یکی از تخمی ترین چیزها چیه؟ این نامه چارلی چاپلین به دخترش. من یکی که برام باورش سخته نابغه ای مثل چاپلین این حرفا رو زده باشه . یعنی دادن این حجم عظیم از دستورات اخلاقی مورد پسند روشنفکران مذهبی ایرانی در فقط یک نامه، کاری است که فقط از علمای خودمون بر میاد نه از کسی مثل چاپلین . اگر هم که من اشتباه می کنم و این نامه واقعا مال چاپلین باشه شک ندارم که های بوده موقع زدن این حرفها. بعدشم تا جایی که من می دونم این چاپلین ناکس فقط 6 یا 7 بار ازدواج کرده و اصلا خودشو شرمنده زندگی اش نکرده بعد چی شده که کار به دخترش رسیده این همه امر به معروف و نهی از منکر بهش کرده؟
بعد تو این نامه میدونید بدترین بخشش کجاست؟ یک جمله ای داره که می گه : هرگز تا قلب عریان کسی را ندیده ای تن خود را عریان مکن. یا یک همچین چیزی . آقا شما نمیدونید ما چقدر مصیبت کشیدیم سر همین یک جمله . آه من یکی که پشت سر چاپلین هست همیشه. تو اون سالهای عهد شباب و اول جوونی به هزار زحمت شماره تلفن ثابت خونه رو به یک دختری میدادیم. اگر شانس می آوردیم و زنگ میزد و مامان بابامون جواب نمی دادن و داداشام اسکل بازی در نمی آوردن و یارو نمی پرید صحبت می کردیم و دوست میشدیم. خلاصه بعد از کلی موس موس به هزار زحمت توی اون 2 ساعتی که دوشنبه ها و چهارشنبه ها مامانم می رفت کلاس ورزش دوست دخترمون رو می آوردیم خونه . بعد از اینکه آلبومها و کل کتابهای خونه رو دید و هزار تا جنگولک بازی در می آوردم تا برسیم به باز کردن دکمه های لباسش ، تازه می گفت تو نامه چاپلین به دخترشو خوندی؟ وای . انگار یه سطل آب یخ. می فهمیدم داستان از چه قراره . میفهمیدم که ریدی داداش . به همین سادگی ها هم نیست. اونجا بود که یک پروسه پیچیده و پر دردسر و طولانی شروع میشد تا مطمئن بشه که قلب عریان منو دیده. قلب عریان دیگه چه صیغه ای آخه لا مصب؟ عریان خوبه ولی توقع من چیز دیگه ای بود. معمولا هم وسط پروسه عریان کردن قلبم گه میزدم و آخر خودم میموندم عریان در حمام خانه.
خلاصه بابت همین یک دونه نامه ما کلی آلت عریان خوردیم دور از جون شما . من یکی که از نویسنده این نامه هر کی که بوده راضی نیستم. آخه این توهمات چیه؟ نمیشد توصیه کنی بابا راحت باشین و خودتون باشین . به نیازهاتون و نیازهای دیگران توجه کنین و پاسخ بدین. نمیشد 4 کلوم حرف حسابی میزدی استاد؟
اکتبر 15, 2011
16 اکتبر 2011 در 6:57 ب.ظ.
این نامه را خود چارلی ننوشته:
http://www.chn.ir/news/?section=4&id=1654
ولی خوب اون نه آوردنها سر باز کردن دکمه و الی آخر، یه حماقتی بود که همه ما با آن بزرگ شدیم.و هنوز هم نتونستیم لذت بردن رو یاد بگیریم.
یه جوری ما رو ترسانده بودند که فکر می کردیم پسره ما رو ببوسه، حامله میشیم!
20 اکتبر 2011 در 4:10 ق.ظ.
سلام
کمتر کسی پیدا میشود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد. نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست میچرخد . در مراسم رسمیو نیمه رسمیبارها از پشت میکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به یاد لبخند غمگین چاپلین افتادند که جهانی از معنا در خود داشت . اگر بعد از این همه سال به شما بگویند این نامه جعلی است چه میگویید ؟؟! لابد عصبانی میشوید و از سادگی خود خنده تان میگیرد . حالا اگر بگویند نویسنده واقعی این نامه سی سال است که فریاد میزند این نامه را من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکند چه حالی بهتان دست میدهد ؟ فکر میکنید واقعیت دارد ؟ خیلی ها مثل شما سی سال است که به فرج ا… صبا نویسنده واقعی این نامه همین را میگویند : واقعیت ندارد این نامه واقعی است!!
فرج ا… صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است. او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میآید.
ماجرا برمیگردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر.
فرج ا… صبا اینطور میگوید : ” سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال میخواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟
گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار میآورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه “فانتزی” از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . ”
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :” آن را نوار کردند، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.
حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی ؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را میخورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمیو واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.
دروغین؟ اسم این کار را نمیشود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابحال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است. اما نکته مهم آنست که همه از چارلی چاپلین جز این توقع ندارد یعنی همه آن شخصیت دوست داشتنی را به همین شکل و همین کلام باور دارند . ارد بزرگ متفکر و فیلسوف برجسته میگوید : “در پشت هر سرفرازی بزرگی ، نگاه و سخن مهر آمیز و دلگرم کننده ی نهفته است.” در درون نامه فرج الله صبا سخنان مهر آمیز و صمیمیت فراوانی دیده میشود و از این روست که تا به حال کسی بر سندیّت آن شک نکرده است .
با هم یک بار دیگر متن نامه را میخوانیم :
جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی میلرزد ، هنرنمایی میکنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمیشناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز میخواند و صدقه میگیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمیکند ، چشیده ام. با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.
نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون میآیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل میرساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .
دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را میشکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر میگذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان میبخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است.