1- ساعت 9 شب پنجشنبه است و من نشستم توی دفتر و دارم کار می کنم. کار که چه عرض کنم . پرینت صد تا یک غاز می گیرم .اگر یک روزی خدا زد پشت سرتان و مهندس مشاور شدید خواهید فهمید که طبق شرایط عمومی پیمان گزارش تایید شده را در یک مرحله و دو نسخه باید به کارفرما تحویل دهید ولی شرایط عمومی پیمان از آب بینی بز هم بی ارزش تر شده است . به تعداد نا محدود تا هر وقت که کارفرما و مدیر طرح عشقشان کشید باید نسخه بفرستی . صدایت هم در نیاید چون همینجوری که پولت را نمی دهند ادا هم که دربیاوری دیگر اصلا پولت را نمی دهند. در فواصل پرینت ها هم البته وبلاگ می خوانم و پست می نویسم . من حتی زمانی که کنکور داشتم و روزی n ساعت درس می خواندم شب های جمعه را درس نمی خواندم . فکر می کردم شب جمعه یک زمان خاصی است که حتما باید تفریح کرد . به تعبیر شما فکر می کردم شب جمعه برایم ریده اند . اما الان مدت هاست که کرک و پرهایم به کلی ریخته است . کاری بهتر از دفتر امدن و کار کردن به ذهنم نمی رسد . بیرون که برنامه خاصی ندارم که بروم خانه هم بروم کار به درد بخوری نمی کنم . ایکس باکس بازی می کنم . آنهم که دیشب سه بار به اسپانیا باختم فعلا روحیه ندارم . یا مثل اسب تخمه کدو می خورم . آنقدر خورده ام که اگزما زده بالا . پس آنهم گزینه خوبی نیست.
2- عید که با برادرم رفته بودیم مسافرت گفت: ردیف کن که من بیایم پیش تو و با هم کار کنیم . من هم چون برادر بزرگ تر نمونه ای هستم (کو نمونه؟) هتک خود را پتک کردم که این مهم محقق شود . البته من انسان مدرنی هستم که کاملا قبیله ای و عشیره ای فکر می کند . لذا مثلا به همکاری بین دو برادر اعتقاد راسخ دارم و الگوی من در زندگی برادران ترکی هستند که بقالی های تهران را اداره می کنند. به قول ترکها گت گته داده اند . یعنی پشت به پشت هم داده اند (تحت اللفظی اش کون به کون است متاسفانه). دلیل این اعتقاد هم مشخص است . گوشت هم را می خوریم ولی استخوان های هم را نگه می داریم و از این حرفها . البته من نمی دانم اگر برادرم گوشت من را بخورد نگه داشتن استخوانهایم چه دلخوشی برای من خواهد بود ولی خوب قدیمی ها حرف بیخود که نمیزدند . حتما یک چیزی می دانستند که می گفتند . القصه برادر فداکار قصه ما که خودمم مقدمات لازم را فراهم نمودم و برادرم به زودی به فرد ما (جمع ما که نداشتیم خودم تنها بودم ) اضافه خواهد شد . تغییر مهمی است برای من . از طرفی هیجان زده ام (یک چیزی در پرانتز بگویم هیجان زده شدن نمی دانم چرا مرا یاد حشری شدن می اندازد؟) از طرف دیگر سالها تنهایی و غار نشینی همزیستی با کس دیگر حتی اگر برادرت باشد را هم کمی مشکل می کند . لهذا (هیوق) بنابراین کمی زمان لازم خواهد بود برای کنار آمدن با شرایط جدید . خلاصه حواستان را جمع کنید ما دارم گت گته می دهیم .
از این جا به بعد را فقط فهرست وار می گویم . چون هر کدام از موارد زیر خودش یک پست میشود و ما هم که سر گنج ننشسته ایم . موضوع کم می آوریم . بالاخره من هم انسانی هستم مثل شما فقط به وبلاگ نویسی مبعوث شدم.
3- گاهی مچ خودم را می گیرم که با همه شعارهای روشن فکری که در مورد متعصب نبودن می دهم در اعتقادات و معیار های خودم شدیدا متعصبم و می بینم اگر آسان گیر تر باشم چقدر زندگی راحت تر است و خوشتر می گذرد.
4- تغییرات گودر (عنایت فرمودید؟ تغییرات، نه تعطیل شدن! اینقدر بنده دقیقم) باعث شده دوباره مهربان شده ام . می روم وبلاگ دوستان را می بینم . ستاره میزنم و کامنت می گذارم . این هم از لحاظ مهربانی و خوبی و خوشی و عروسی .
5- اوضاع مملکت روز به روز پیچیده تر می شود (چقدر دیپلماتیک !)
6- رنج من باری همه از کمبود سرعت است . کمبود سرعت کامپیوترم . کمبود سرعت اینترنت .کمبود سرعت فیلتر شکن .
7- محرم الحرام باز دوباره رسید . جمعه اول محرم مجمع جهانی حضرت علی اصغر (ع) همزمان در 1500 نقطه ایران و 150 کشور جهان برگزار میشود . هر جای جهان که هستید فروگزار نفرمایید . (فروگزار هم که دقت دارید با «ز» است . فروگذار فحش زشتی است که در شان هیچکداممان نیست)
8- آها این را هم بگویم و بروم . ما تا به حال اسکی نرفته بودیم . هنوز هم نرفته ایم البته ولی دو سه هفته پیش با دوستم برای گذران وقت رفتیم جاده دیزین . در شمشک که نگه داشتیم برای قضای حاجت دوستم رفت توی یک سوپر مارکت . فکر می کنید چی خریدیم ؟ شربت برای درست کردن کوکتل. شربت سیب ترش فرانسوی برای درست کردن مارتینی سیب و شربت برای درست کردن پینا کولادا . واقعا ما نفهمیدیم در این کشور دمب خروس را باور کنیم یا چی را؟
خب ما رفتیم . استوار باشید .
24 نوامبر 2011 در 9:25 ب.ظ.
من نخستین کسی بودم که این نوشته را دوست می داشتم!
گودر زد خونه هامونو خراب کرد، ولی باعث خیر شد که من بعده عمری سر به بلاگت بزنم و مشاهده کنم که تغییر دکوراسیون دادی!
در ضمن من چون معتقد به احترام به عقاید دیگران نیستم عرض می کنم که به محرم الحرام فروگذار کنید اگر می توانید.
4 دسامبر 2011 در 7:08 ب.ظ.
ای خدا بزنه کمر باعث و بانی تعطیلی گودر (تعطیلی نه تغییرات) رو بشکنه که ما رو آواره این وبلاگ و اون وبلاگ کرد.