یک داستانی هست در مورد میر داماد که از مشهورترین چهره های شریعت اسلامی است . کلیت موضوع از این قرار است که عروس آرایش کرده ای را به حجله میرداماد میبرند. اما میرداماد بنا به دلیلی که من نمیدانم چی بوده نمیخواسته با این خانم آمیزش کند. بنابراین برای اینکه به گناه نیافتد و بتواند خویشتن داری کند انگشتهای دستهایش را شمع آجین میکند. یعنی شمع داغ میریخته روی انگشتهایش تا حواسش پرت بشود و از فکر آن عروس در حجله بیرون بیاید. به واسطه همین هم شده میرداماد و یک خیابان در بالای شهر تهران به نامش کرده اند. سه هفته پیش که رفته بودم سفر در شرایطی قرار گرفتم که یاد این داستان افتادم.
قبل از اینکه بروم، تو فکر خانم ب بودم که اگر بشود آنجا همدیگر را ببینیم. فکر کردم ایده بدی نیست که بهش زنگ بزنم تا از دبی بیاید و کنسرت کلد پلی رو با هم برویم. به هر حال من دو تا بلیت اضافه داشتم . دوستم و خانمش نتوانستند بیایند و بلیتشان دست من بود. درست است که دعوت کردن خانم ب پول بلیت را به گردن من میانداخت اما ارزشش را داشت. از سال 85 که رفته بود دیگر ندیده بودمش و دوست داشتم که ببینمش. آنجا که رسیدم زنگ زدم و با اینکه سه سالی میشد که تلفنی صحبت نکرده بودیم همچنان مثل دو تا دوست قدیمی خوش و بش کردیم . از پیشنهاد کنسرت استقبال کرد و قرار گذاشتیم که 3 ساعت قبل از کنسرت از دبی بیاید ابوظبی تا همدیگر را پیدا کنیم و با هم برویم.
روز موعود که رسید سریال بد شانسی ها شروع شد. صبحش با عربی الکنی که بلدم توی روزنامه محلی خواندم که اتصالات قرار است ارتباط 70000 سیم کارت را برای یک روز قطع کند که ظاهرا سیم کارت من هم جزو لیست بود. از ظهر موبایلم قطع شد. زودتر از ساعت 6 عصر هم به هتل بر نمیگشتم بنابراین ارتباطم با خانم ب قطع شد و امکان هماهنگی از بین رفت. کمی عصبی شدم . اما چاره چی بود؟
عصر که برگشتم هتل دیدم خانم ب با هتل تماس گرفته و پیغام گذاشته . از هتل بهش زنگ زدم. گفت چون نتوانسته با من تماس بگیرد راه نیافتاده و نیامده. به جایش بلیت سینما خریده بود و توی سینما بود. مردد بودیم که چه کار باید بکنیم . خلاصه دل را به دریا زدیم و قرارشد همان لحظه راه بیافتد و بیاید. یک ساعت و نیم رانندگی داشت تا به من برسد. دقیقا یک ساعت و نیم هم وقت داشتیم. به فکر افتادم که یک سیم کارت دیگر بخرم . با کلی دنگ و فنگ و کپی پاسپورت و بالا و پایین کردن یک سیم کارت دیگر خریدم و فروشنده هندی سیم کارت را قسم دادم که جان مادرت یک سیم کارت بده که همین الان بتوانم با آن تماس بگیرم. دوست هندی هم اطمینان خاطر داد که تا نیم ساعت دیگر سیم کارت فعال میشود. اما ظاهرا قسم یک هندی تضمین خوبی نیست. سیم کارت تا فردا ظهر که به ایران برگشتم فعال نشد.
قسمت سخت ماجرا تازه از اینجا شروع شد. از در هتل که امدم بیرون به تاکسی جلو در آدرس را که گفتم گفت: نمیروم، آنجا امشب خیلی ترافیک است. همزمان دیدم تاکسی دیگری در حال چرب زبانی برای یک خانواده استرالیایی است که کرایه تا محل کنسرت را دولا پهنا حساب کند. تعجب کردم و اهمیت ندادم. در بیست دقیقه بعدی که منتظر تاکسی ایستادم متوجه شدم که ظاهرا موضوع ترافیک در شب ژانویه جدی است . به هیچ وجه تاکسی گیر نمی آمد . تنها گزینه موجود اتوبوس بود. اولین اتوبوس که رسید پریدم بالا. در امیرنشین ثروتمندی مثل ابوظبی اتوبوس وسیله نقلیه مهاجران هندی و نپالی و فیلیپینی است. ترافیک دیوانه کننده بود. اتوبوس هم هر 50 متر یک ایستگاه داشت و می ایستاد. روانم پریشان شده بود. به صورت هیستریک هر 30 ثانیه سیمکارت جدید را امتحان میکردم و هر بار توی دلم به جد و آبای فروشنده فحش میدادم. این هندی ها هم ژانری هستند برای خودشان. ده پانزده جوان همسن و سال بلند بلند توی اتوبوس با هم صحبت میکردند. مغزم به هم ریخته بود. دوست داشتم بروم و یک لگد محکم توی بیضه تک تکشان بزنم که ساکت شوند. اما عوض اینکار لبخندهای مهربانانه تحویلشان میدادم. چون هر 10 دقیقه موبایل یکیشان را قرض میگرفتم و به دوستم زنگ میزدم که ببینم کجاست. مصیبتی کشیدم. سه بار اتوبوس عوض کردم . مسیر ده دقیقه ای را دقیقا دو ساعت توی اتوبوس بودم تا رسیدم .
دم در ورودی کنسرت هم داستان ادامه داشت . دوستم از من هم دیرتر رسید اما بالاخره رسید و همدیگر را پیدا کردیم . یک ساعت دیر رسیده بودیم اما داخل که شدیم همه چیز یادمان رفت. کنسرت بی نظیری بود. حداقل برای من اینطوری بود. کنسرت در فضای باز بود و ما تا سن 200 متر فاصله داشتیم . نه صندلی در کار بود نه چیزی اما خیلی خوش گذشت . ارزش این همه مرارت را داشت .
بعد از کنسرت همان ترافیک رفت در حال برگشت بودند. دوباره 2 ساعت و ده دقیقه توی مسیر بودیم. خوشبختانه اینبار با ماشین دوستم بودیم و خبری از همسفران هندی نبود. ساعت 3:30 صبح که رسیدیم به هتل باید یک فکری به حال شام میکردیم . هر دو خیلی خسته بودیم . توی اولین کی اف سی شام خریدیم و من پیشنهاد دادم که ببریم هتل بخوریم . قبلا آمار هتل را گرفته بودم که مهمان بردن توی هتل مشکلی ندارد. شام را که خوردیم مست تر و خواب آلوده تر از آن بودیم که خانم ب بتواند تا دبی رانندگی کند. بهش گفتم بیا همینجا پیش من بخواب . درست است که کمی آکوارد ٭ هست ولی از رانندگی کردن با این وضع بهتر است. خودش هم شش و بش کرد و به همین نتیجه رسید. خلاصه آماده شدیم برای خواب . چراغ را خاموش کردم. توی نور کم اتاق دیدم که سوتینش را از زیر تی شرتش باز کرد و انداخت روی صندلی زیر جلیقه اش . شما فقط حال بنده را در نظر بگیرید . بعد از 5 سال با خانم ب. ! توی همچین حالتی. روی تخت سر خورد و آمد زیر پتو خوابید. یک ربعی صحبت کردیم . یک دلم میگفت تو کجا ؟ اینجا کجا؟ خانم ب کجا . حتما حکمتی توی کار هست. دست به کار شو پسر . دل دیگرم میگفت : متمدن باش مرد. بگیر عین بچه آدم بخواب . قرار نیست اتفاقی بیافتد. کشمکش چند لحظه ای ادامه پیدا کرد اما آخر سر بر دل سیاه شیطان لعنت فرستادم و خوابیدم . در فاصله 30 سانتیمتری خانم ب.
صبح من زودتر بیدار شدم . باید وسایلم را جمع میکردم. دوستم هنوز خواب بود . پتو هم رفته بود کنار . یاد ماجرای میرداماد افتادم . فکر کردم خانم ب که برای فروشگاههای فروش چرم کار مدل و مانکن انجام میدهد جذاب تر است یا عروس میرداماد؟ به این فکر کردم که من بدون نیاز به شمع و آتش و تجهیزات دیگر با خیال راحت چند ساعت کنار او خوابیدم اما وقتی برگردم تهران خیابانی به نام من نخواهند کرد. برای هر کس هم تعریف کنم فکر میکند کار شاقی نکردی . درستش هم همین بوده.افسانه های قدیمی کاربردشان را از دست داده اند.
بعد دوستم بیدار شد . لباسش را پوشید . تا پایین بدرقه اش کردم . روبوسی کردیم و رفت. وقتی برای صبحانه خوردن نبود. نصف بطری شراب شیراز را که اضافه آمده بود ناشتا خوردم و رفتم فرودگاه.
20 ژانویه 2012 در 7:40 ب.ظ.
naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
20 ژانویه 2012 در 11:47 ب.ظ.
والله
21 ژانویه 2012 در 2:07 ب.ظ.
خیلی باحال مینویسی. ادعا نمیکنم وبلاگ خون قهاریم ولی از بین اوناییکه میخونم، این یکی از بهترین هاست، شاید اصلا بهترین. منتظر بعدیهائیم.
21 ژانویه 2012 در 9:31 ب.ظ.
مرسی . لطف داری . خیلی وقت بود کسی ازم تعریف نکرده بود. حتما مینویسم رفیق
22 ژانویه 2012 در 9:22 ق.ظ.
افسانه های قدیمی کاربردشان را از دست داده اند
22 ژانویه 2012 در 9:56 ب.ظ.
بابام جان، من خودم یک خیابون که هنوز اینجا اسم گزاری نشده پیدا میکنم، اسمش رو میذارم زادسرو. پست عالی بود
25 ژانویه 2012 در 2:22 ب.ظ.
جالب بود هر چند كه دروغ اگر بود حالم گرفته مبشد…راسته ديگه ان شاءالله؟حسادت جرم داره ميده!دروغ چرا؟
26 ژانویه 2012 در 12:01 ق.ظ.
آره آقا راسته
26 ژانویه 2012 در 8:30 ب.ظ.
Hahaaa kheilii bahal bood
man ghazie Mirdamade losero nemidoonstam
Khob ehtemalan khanume B paaye nabude kheili vagarne labod khodesh approach mikard
Shayad oonam alan daare afsoos mikhore ke chera bato nakhabide
Eshallah panj saale dg ke hamo dobare didin hehe
28 ژانویه 2012 در 4:26 ب.ظ.
من شبیه اش رو داشتم… مست… گیج و ویج… با این فرق که تا یه جایی هم پیش رفتیم و بعد یه هو به خودم گفتم هی داری چیکار میکنی؟ عقب نشینی کردم… هی گفت چرا… گفتم چون نمیخوام… چون میدونم صب پشیمون میشم… این فقط واسه مشروبه…
و صبحش… و الانش… و همیشه… به خودم میگم چه خوب شد که نشد
وای به روزی که آدم به خودش بگه کاش شده بود
30 ژانویه 2012 در 10:08 ب.ظ.
هاها!
این جوری که از این به بعد به جای زادسرو بهت می گه مهندس کشاورزی!
حالا چه عیبی داشت یه لذتی بیش از هم صحبتی می بردین؟
1 فوریه 2012 در 5:31 ب.ظ.
والله احساس کردم از نظر عاطفی تو وضعیت متزلزلی هست . گفتم من این حالتشو تشدید نکنم به خاطر یک شب . حالا نه که من امامزاده باشم یا همیشه اینقدر مهربونم ها ولی اون لحظه تصمیمم این شد.
13 فوریه 2012 در 11:37 ق.ظ.
بعد از مدتها كه تونستم به اينجا سر بزنم عجب ماجراي جالبي خوندم
)