رییس جمهور کتاب خوان – رییس جمهور توییتر

یکی دو سال پیش شنیدم که فرید زکریا خبرنگار سی‌ان‌ان در حین مصاحبه‌ای از باراک اوباما رییس جمهوری وقت آمریکا پرسید که «هم اکنون در حال خواندن چه کتابی هستید؟» اوباما بی درنگ کتاب Sapiens, A brief history of humankind اثر Yuval Noah Harari را نام برد. اوباما کسی بود که چهره اجتماعی و بیرونی‌اش –تا حدی که یک شهروند عادی مثل من از دو قاره آنسو‌تر می‌توانست درک کند- جذاب و قابل احترام بود و طبیعی است که کنجکاوی‌ام نسبت به کتاب جلب شد. آدم دوست دارد بداند کتابی که قدرتمندترین مقام زمین می‌خواند چه کتابی است. اصولا خود این مساله که اوباما اهل کتاب خواندن هست هم برایم خیلی جالب بود. تصور اینکه در پایان روز کاری یکی دو مارتینی می‌نوشد – بنا به گفته خودش- و کتاب می‌خواند تصویر واقعا جالبی است. مطمئنم که کتاب خواندن عادت همه رییس‌جمهورها نیست.

بعدتر از اینطرف و آنطرف تعریف و تمجید بیشتری نسبت به کتاب شنیدم، متوجه شدم که کتاب در عرصه بین المللی موفقیت‌های زیادی به دست آورده و در بسیاری از لیست‌های مربوط به بهترین و پرفروشترین کتاب‌ها در جایگاه‌های بالایی قرار گرفته است. بنابراین بیشتر مشتاق شدم که کتاب را بخوانم.

اینجا که ما زندگی می‌کنیم طبیعتا دسترسی به کتابهایی که در دنیا منتشر می‌شوند وجود ندارد. تصمیم گرفتم هرزمان برای سفر از مملکت خارج شدم کتاب را بخرم. کتاب تا آنجا که می‌دانم به فارسی ترجمه نشده است، به علاوه یکی دو سالی است که تصمیم گرفته‌ام دیگر کتابی با ترجمه فارسی نخوانم و اگر خواستم کتابی به فارسی بخوانم حتما تالیفی باشد. نمی‌دانم این محدویت ذاتی ترجمه است یا کیفیت پایین ترجمه‌های فارسی که کتاب‌ها را اینطور سلاخی می‌کند، در مجموع به این نتیجه رسیده‌ام که بیشتر ترجمه‌های این سالها بسیار بی‌کیفیت هستند. خوشبختانه من با خواندن به انگلیسی کاملا راحت هستم و به ویژه پس از آنکه برای اولین بار کتابی از هاروکی موراکامی را به آسانی به انگلیسی خواندم، در این تصمیم مصممتر شدم. فرصت خریدن کتاب در ژوین 2017 به دست آمد. برای کاری باید از ایران خارج می‌شدم، مقصد برای انجام آن کار را شهر دبی انتخاب کردم. تصمیم گرفتم سفر را دو منظوره کنم و پدر و مادرم را هم با خودم ببرم تا پس از اینکه کارم را انجام دادم، یک هفته‌ای هم در دبی بمانیم و تفریح کنیم.

روز دوم سفر، پس از اینکه از کاری که داشتم فارغ شدم با پدر و مادرم به یک مرکز خرید بزرگ و معروف در دبی رفتیم. بیشتر زمان روز را در حکم مترجم و مشاور مد و لباس در کنار آنها بودم، وقت ناهار 20 دقیقه‌ای وقت گرفتم تا به قسمت دیگری از مرکز خرید بروم به دنبال کتابی که در ذهنم بود. فروشگاه Virgin را پیدا کردم و از یکی از فروشنده‌ها برای پیدا کردن کتاب کمک گرفتم. نام کتاب در ذهنش نبود ولی با یکی دو جستجو در شبکه رایانه‌ای فروشگاه و کمی اینطرف و آنطرف رفتن کتاب را پیدا کرد. توقع داشتم قیمت کتاب چیزی در حدود 150 هزار تومان باشد، قیمتش 59 هزار تومان بود، از مجموعه Vintage از انتشارات پنگوئن لندن. طبیعتا قیمت کتاب برایم خوشحال کننده بود و به پیشنهاد فروشنده، تصمیم گرفتم اثر تازه‌تر همین نویسنده با نام Homo Deus  را هم بخرم.

تمام خریدم در آن روز همان 2 کتاب بود و از خریدم خیلی هم راضی بودم. از همان روز عصرخواندنش را شروع کردم . وقتی که به تهران برگشتم و از سفر فارغ شدم فرصت کافی داشتم که کتاب را بخوانم. در مقطعی بودم که فراغت زیادی داشتم و می‌توانستم با خیال آسوده از خواندن کتاب لذت ببرم.

کتاب همانطور که از نامش هم پیداست تاریخ بشریت است از آغاز پیدایش نخستین گونه‌های انسان در 6.5 میلیون سال پیش که مسیر تکامل انسان از شامپانزه‌ها جدا می‌شود تا ظهور و پراکنده شدن انسان باهوش (Homo Sapien) در کر زمین و سپس انقلاب کشاورزی و آغاز دوره یکجانشینی در حدود 10000 سال پیش تا به امروز. کتاب نقاط عطف تاریخ بشر مانند انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، انقلاب علمی و انقلاب صنعتی را مورد بررسی قرار می‌دهد و مفاهیم بنیادی مانند پیدایش زندگی اجتماعی، پیدایش پول، پیدایش روش تفکر علمی، کوشش برای شناخت جغرافیای عالم،  ظهور امپراطوریها، کاپیتالیسم و بسیاری چیزهای دیگر را مورد بررسی قرار می‌دهد و موفق می‌شود برای خواننده یک سازماندهی جامع و نوین برای نگاه کردن به پدیده‌های انسانی پایه‌گذاری کند. کتاب پر است از اوجهای هیجان‌انگیز و پنجره‌های معرفتی لذت‌آفرین که برای من بی نظیر بود.

یک نکته اینست که در جای‌جای کتاب نام سرزمین ایران و تمدن پارسی به میان می‌آید. از 10000 سال پیش که نخستین نشانه‌های پیدایش کشاورزی در میان‌رودان (بین النهرین) در همسایگی غربی سرزمین کنونی ایران پیدا       می‌شود تا 7000 سال پیش که نخستین تمدن‌ها و اجتماعات بزرگ بشر شکل می‌گیرند، تا پیدایش امپراطوری‌های بزرگ و ابداع روش امپراطوری با در نظر گرفتن خواست شهروندان و اقوام، توسط کورش هخامنشی تا پیدایش و گسترش اسلام به قلمرو فلات ایران و سپس نقش ایران در تمدن شرقی و اسلامی تا آغاز انقلاب علمی و نوزایی فکری در جهان غرب که ایران به همراه دیگر کشورهای شرقی و اسلامی از صحنه تمدنی جهان تقریبا محو می‌شود، بارها نام ایران و تمدن‌های فلات ایران در کتاب مطرح می‌شود.

هر بار که نام ایران در کتاب به میان می‌آمد به یاد اوباما و تجربه او از خواندن کتاب می‌افتادم. فکر کردم که چقدر مهم است که رییس جمهور بزرگترین قدرت جهان کتاب‌خوان باشد و چنین کتابی بخواند. سیر فکری کتاب به گونه‌ای است که بی‌اختیار عمق شناخت و گستره تصور خواننده از جهان پیرامونش را چند برابر می‌کند و وسعت نظری به خواننده می‌دهد تا دریابد که بسیاری از مسایل انسانی، مربوط به امروز و دیروز تاریخ نیستند و حتی رد آنها را می‌توان در جوامع شامپانزه‌ها و بابون‌ها هم جستجو کرد. با خواند کتاب این حس را پیدا می‌کنی که تصویر جهان و تاریخ ما به عنوان گونه انسان، بسیار کهنتر و پرجزییات‌تر از آن است که با مدلهای ساده یک مذهب، یک سیستم حکومتی خاص یا یک طرز فکر ساده لوحانه مبتنی بر برتری نژادی بتوان آنرا به تمامی تصویر کرد.  بعد فکر کردم وقتی اوباما این کتاب را می‌خوانده، بارها و بارها نام ایران و سرزمین پارس را می‌دیده و شاید بی‌اختیار در ناخودآگاهش می‌نشسته که ایران، مولود امروز و دیروز نیست و نمی‌توان سیاه و سفید با آن برخورد کرد یا به آسانی تصمیم گرفت که با تحریم و انزوا یا بدتر از آن حمله نظامی، از فهرست کشورهای عالم حذفش کرد. شاید خواندن این کتاب و کتابهایی مانند آن در شکل‌گیری سیاست اوباما در برابر ایران و شیوه پیشبرد مذاکرات اتمی نقش داشته است. بعد فکر کردم در آن زمان همزمانی‌های خوش‌اقبالانه دیگری هم برای ما در کار بود. یکی اینکه دستیار مخصوص اوباما (خانم فریال گواشیری) ایرانی بود -و در عکسی دیدم که داشت به اوباما رقص ایرانی یاد می‌داد- یا اینکه داماد وزیر خارجه‌اش ایرانی بود احتمالا در بازتر شدن دیدگاهش و انسانی‌تر شدن سیاستش نسبت به ایران، اثرگذار بوده است. اینها مجموعه‌ای از رویدادها بود که شاید تا مدتها دیگر چنین در کنار هم قرار نگیرند و شاید سرزمین ما دیگر به این زودی‌ها چنین خوش اقبالی را تجربه نکند.

و از پی اوباما بلافاصله می‌رسی به ترامپ. تقریبا مطمئنم که ترامپ هیچ کتابی که در آن سخنی از ایران به میان آمده باشد نمی‌خواند، اصولا به احتمال زیاد کتاب نمی‌خواند. چیزی که می توان تصور کرد می‌بیند، احتمالا نشریه PlayBoy است که در فاصله میان توییت‌های صبحگاهی‌اش همانطور که روی دستشویی نشسته ورق می‌زند. یا شاید سرخط روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری که به دلیل خودپرستی و وسواسی که به تصویر خودش دارد، مدام در آنها در جستجوی تایید گرفتن از ظاهرش یا تصمیمات «بزرگ» و «درخشانش» است. ترامپ توییتر بر ضد زنان و اقلیت‌های قومی و سیاهپوستان و منتقدانش توییت می‌کند و از همان قدرت اوباما برای تعیین سرنوشت ایران و مردم ایران هم  برخوردار است و احتمالا تا امروز تصمیمش را در مورد ایران گرفته و کتابی هم نخواهد خواند که نظرش را تا حدی تغییر بدهد. ترامپ رییس جمهور توییتر است.

Advertisements

مراسم جدایی

کشیش: عزیزان، ما امروز اینجا در این پارک حمع شده ایم تا تصادفا شاهد جدایی این دو جوان که قبلا آنها را ندیده ایم باشیم. جِیمی و اِرِن . اگر هر کدام از شما کمترین احترامی برای احساسات دیگران قایل هستید لطفا رویتان را برگردانید و راهتان را بگیرید و بروید..  و حالا این زوج چند کلمه ای را به زبان خواهند آورد که مدتهاست میخواستند بگویند و دیگر قادر نخواهند بود حرفشان را پس بگیرند

اِرِن: جیمی عزیز! در دو سال و نیم گذشته تو بهترین دوستم و قابل اعتماد ترین شخص زندگی ام شدی. و از امروز تو دیگر برای من غریبه خواهی شد. همینطور که اینجا ایستاده ایم بی اختیار به آغاز رابطه مان فکر میکنم. وقتی که هر دو نفرمان خیلی خیلی جذاب تر بودیم. تو به من کمک کردی که بهانه جدیدی برای مشروب خوردن و عذر کافی برای ورزش نکردن داشته باشم. 6 ماه قبل از خودم پرسیدم : آیا ادامه این رابطه فایده ای دارد؟ و آنجا بود که تصمیم گرفتم پسوند فامیلت را فراموش کنم. فهمیدم که تمایل پیدا کرده ام از شکست های تو خوشحال شوم و با دوستان مشترکمان از دستاوردهای شخص خودم بگویم با این امید که آنها آن موفقیتها را با تو در میان بگذارند

جِیمی: اِرِن عزیز! قول میدهم که هر وقت نام دوست پسرهای سابقم را به ترتیب حروف الفبا نوشتم، نام تو را نفر اول بنویسم. قول میدهم که هر ردپایی از تو را در حسابهای شبکه های اجتماعی ام پاک کنم،حتی عکسهایی که تو در آنها نیستی اما زمان گرفته شدنشان حضور داشتی. قول میدهم هیچوقت آن حرف ناخوشایندی که در مورد شُل بودن بازوهایم زدی را فراموش نکنم و آنرا برای همه دوستان مشترکمان تعریف کنم تا حق را به من بدهند و تو آدم بد این رابطه باشی. و از همه مهمتر قول می دهم که از این رابطه هیچ درسی نگیرم و در آینده هم به همین ترتیب به رابطه هایم گند بزنم.

کشیش: اِرِن ! آیا در پایان حرف آزاردهنده ای برای جِیمی داری؟

اِرِن: راستش اولین باری که تو را دیدم می خواستم با دوستت کَتی آشنا شوم

کشیش: جِیمی! آیا نکته گزنده ای در پایان داری؟

جِیمی: اسپری ضد عرق طبیعی ات به هیچ وجه جواب نمیدهد.

کشیش: اِرِن ! جِیمی! و حاضرانی که به میل خودتان اینجا نیستید! حالا میتوانید تماس ضروری با مشاور روانشناستان بگیرید. آمین

(برگردان از قطعه ” مراسم جدایی“ اپیزود 38 پادکست ”ساعت رادیو نیویورکر“ ا)

http://www.npr.org/podcasts/458929150/the-newyorkerradiohour

http://www.newyorker.com/podcast/the-new-yorker-radio-hour/episode-38-the-wisdom-of-john-mcphee-and-the-agony-of-an-ipod-lockout?popout=true

 


دوام ما

تا پیشتر از این برادرزاده 16 ساله ام هیچ تمایلی یا علاقه ای به موسیقی هایی که من گوش میکنم نشان نداده بود. به خصوص به موسیقی سنتی که به نظر می آمد حتی تحمل شنیدنش را هم ندارد. اما من ته دلم همیشه فکر میکردم که احتمال دارد بزرگتر که شد روحیه اش تغییر کند و زیبایی فوق العاده موسیقی سنتی را درک کند. چند هفته پیش که بعد از مدتی دیدمش گفت که به ساز تار علاقه مند شده و میخواهد تار یاد بگیرد. همینطور گفت که برخی از قطعات استادان تار مثل علیزاده یا لطفی را هم روی آپارات گوش کرده . از خوشحالی پر در آوردم.
همان شب سعی کردم چند قطه از استادان مختلف را روی گوشی برایش بگذارم تا کمی تفاوت کار هرکدام را حس کند. به خصوص از قطعه «فانتزی برای تار و ارکستر» ساخته استاد حین دهلوی خوشش آمد.
امشب ناگهان پیام داد که :»میتوانی آن قطعه را برایم بفرستی؟ » . آن قطعه را روی آیتونز دارم وفایلش را نداشتم که برایش بفرستم. یادم از بیپ تونز آمد و اکانتی که چند ماه پیش ساخته بودم. میخواستم  برای دوستی موزیک بخرم و بفرستم که نشده بود. وارد اکانت بیپ تونز شدم ، بیست هزار تومانم سر جایش بود. آلبوم «آثاری از حسین دهلوی» را به صورت هدیه به ایمیل برادرزاده ام فرستادم. شروع کرد به دانلود کردن و رفت سراغ فانتزی برای تار. این اتقاق و علاقه ای که برادرزاده ام نشان داد و اینکه میسر شد برایش آلبوم اوریجینال را بفرستم قلبم را از شادی پر کرد. فکر کردم جادوی هنر همین است. حسین دهلوی در برادرزاده 16 ساله من ادامه پیدا میکند و «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق » یک شعار نیست.


گنجشک ها

چند روزی است که روی SoundCloud یک پادکست پیدا کرده ام مربوط به رادیو 4 بی بی سی به اسم BBC Radio 4 Soul Music . ساختار برنامه برایم خیلی جالب و نو است. هر برنامه 27 دقیقه است. در هر برنامه یک آهنگ یا قطعه موسیقی، تم اصلی برنامه است و آدمهایی از تجربه های احساسی که با آهنگ یا قطعه موسیقی برنامه داشته اند حرف می زنند. موسیقی ها فوق العاده و اثرگذار و درجه یک هستند و آدمهایی که بر روی قطعات صحبت میکنند عمدتا هنرمند و آدم های جدی هستند که تجربه های عمیقی با موسیقی داشته اند. غرق لذت میشوم از شنیدن برنامه . تقریبن هر روز اول صبح به کارگاه سر میزنم و روال هر روزه ام اینست که صبح در مسیر کارگاه که چیزی حدود یک ساعت طول میکشد یکی از برنامه ها را گوش میکنم. اینترنت و فیلتر شکن روی موبایلم معمولن پاسخگو هست و بیشتر وقتها تقریبن بدون مشکل برنامه را گوش میکنم. تجربه حیرت انگیزی است شنیدن موسیقی ها و شنیدن صدای افراد که تجربه های تکان دهنده انسانی مثل مرگ فرزند یا همسر یا بازگشت از یک بیماری کشنده را با جزییات اثر گذاری تعریف می کنند و روایتهای بیشتر برنامه ها به سوالات فلسفی در مورد کلیت زندگی می انجامد. ترافیک برایم لذت بخش شده . اصلن احساسش نمیکنم. هر چه دیرتر برسم بهتر. گاهی چنان سرشار از احساس و شوق میشوم که نمیتوانم بیانش کنم. گهگاه موزیک ها و مسیر برنامه باعث میشوند تا آستانه گریه پیش بروم. به این نتیجه رسیده ام که آدم در زمانهای شوق و وقتی دارد خوش میگذراند دلش بیشتر برای کسانی که دوستشان دارد تنگ میشود تا زمانهای ناکامی . دوست داری با به اشتراک گذاشتن احساست، به اوجش برسانی . مثل حس مستی . ادم در لحظه مستی همیشه یاد عزیزانش می افتد و دوست دارد نام آنها را ببرد. از گوش کردن به پادکست ها هم به همین به این نتیجه رسیدم. لابهلای برنامه ها خیلی به یادش می افتم.

امروز که بعد از بیش از سه هفته اولین روز هوای نسبتا پاک تهران بود داشتم برنامه مربوط به قطعه «مصایب سنت ماتئو» اثر باخ را گوش میکردم. قبلن هیچوقت نشنیده بودمش. صبح ابری و بارانی فضای رویا گونه ای درست کرده بود. در جایی یک دسته گنجشک ناگهان از چمن های کنار اتوبان برخاستند و از جلوی شیشه ماشین و از ارتفاع کمی پرواز کردند و رفتند. جای دیگری دخترک دبیرستانی با عجله و رها، کنار خیابان خلاف جهت ماشینها میدوید و و آنچنان ذهنم از فضای روزمره فاصله گرفته بود که همه چیز مثل یک فیلم سینمایی شاعرانه جلوی چشمم می آمد. به کارگاه که رسیدم انگار روحم جایی بالاتر از بدنم پرواز میکرد. مست بودم.

برای گوش کردن به برنامه ها طبیعتا باید زبان انگلیسی را خوب بلد بود. اما اگر کسی بلد نباشد گوش کردن به خود موزیک ها هم فوق العاده است . موزیک ها مجموعه متنوعی هستند. جاز، کلاسیک و راک و شنیدن این تعداد قطعه موسیقی حتمن باعث خواهد شد که هر کسی بتواند ادعای موزیک باز بودن بکند.

http://www.bbc.co.uk/programmes/b008mj7p

https://soundcloud.com/bbc-radio-4-soul-music


همزیستی تناقض ها

از حدود ده سال پیش که ماها بزرگ شدیم بابام دیگه زورش نمیرسید که مسیر عید دیدنیها رو به سلیقه خودش جهت بده، بنابراین عید دیدنی سریالی با فامیلهای مامانم تبدیل شد به برنامه ثابت عید . یعنی رفتن به خونه خاله هام و چند تا از دختر خاله ها و پسر خاله ها که ازدواج کردن و مستقل شدن . طبعا مامانم با این برنامه خیلی حال میکنه و دوست داره ماها هم پا به جفت دور و برش باشیم . ما هم که در سال فقط همین یک هفته ده روز عید رو درست و حسابی خونه هستیم مخالفتی نداریم و پابه پاش میریم . طیف فامیلهای مامانم از مذهبی افراطی تا مذهبی معمولی رو شامل میشه و وجه اشتراک همشون مذهبی بودنشونه . ما هم به عنوان آدم های غیر مذهبی در نگاه اول بینشون وصله ناجور محسوب میشیم . مثلا اگر روش لباس پوشیدنمون رو در نظر بگیریم توی مجلس عبد دبدنی  من با کراوات نشستم و یکی دیگه از بچه های فامیل با ریشی که از یک قبضه بیشتره . با وجود همه این تضادها  در شرایط عادی روابطمون با هم خوبه و یک لایه مناسبی از احساسات و عواطف روی حجم عظیم اختلافاتمون کشیده شده که سپری کردن چند عید دیدنی در کنار همدیگه رو ممکن میکنه .

حالا چند ساله که این عید دیدنی ها داره با سرعت زیادی تغییر میکنه و ماهیت و محتواش عوض میشه . دختر خاله ها که بزرگ شدن و حالا دخترهای جوونی هستن همراه دو سه تا از پسر خاله ها و یکی دو تا از دامادهای فامیل طلایه دار این تغییرها هستن . از چند سال پیش کم کم پای ماهواره به مجالس عید دیدنی باز شد و به صورت زیر پوستی تصاویر کانال پی ام سی در طول ساعات عید دیدنی پخش میشد . بعد از یکی دو سال کم کم صدای پی ام سی رو هم بلند میکردن و من میدیدم فلان دختر خاله ام از زیر چادر به آهنگ شادمهر عقیلی واکنش نشون میده، اونم طوری که میخواد بفهمونه فکر نکن من همین دختر زیر چادرما . سکه من طرف دیگه ای هم داره . خلاصه از یکی دو سال پیش دست زدن و رقصیدن هم به برنامه های عید دیدنی اضافه شد . برنامه عید دیدنی رو طوری تنظیم میکنن که شوهرخاله ها که نامحرم هستن بیان عید دیدنی و پاشن برن بعد خاله ها میمونن و بچه هاشون که محرمن و بعد قر افشانی شروع میشه . اوایل اکثر دختر خاله ها نمیرقصیدن و همون منظره کثیف قر دادن یک مشت نره خر در وسط و دست زدن دختر ها در کنار رخ میداد . داداش کوچکترم معمولا ناله و افغان سر میده که این جواد بازیا چیه و مارو ببین چه فامیلی داریم و از این حرفها و حتی الامکان سعی میکنه مراسم رو بپیچونه ولی من و برادرای دیگه ام انعطاف پذیرتریم و تن به این خفت میدیم .

تا پارسال ماجرا به اینجا رسیده بود که دیگه دخترها هم میرقصیدن اما دخترهای مجرد . شوهر کرده ها ملاحظه شوهرشون رو میکردن و نمیومدن وسط . تا رسید به امسال و عید دیدنی دیشب . بخش اول مراسم که تموم شد و پر شوهرخاله ها و بعضی از مذهبی ترها باز شد مراسم قر دادن شروع شد . همراه با دی جی و نورافشانی ! بله به صورت کاملا حرفه ای و همه دختر پسرها فارغ از شوهر داشتن یا نداشتن با هم میرقصیدن . اون وسطای کار یه بطری شرابم از تو پستو در آوردن و دیگه بساط کامل شد . منتهی همه اینا چی؟ با روسری . اره یعنی دخترها اون وسط میرقصیدن بعضی هاشون مشروب هم میزدن اما با روسری . داداشم طبق همون رسم قبلی، انتقادات رادیکال سر میداد که آخه این چه وضعیه؟ کی با روسری میرقصه؟ اما من تو نگاه دخترخاله هام اینو میخوندم : من که تا اینجاش اومدم . تو با من برقص . فرصت بده یکی دو سال دیگه بقیه راه رو هم میرم .

بحثم دقیقا توی تفاوت این دو دیدگاهه .  به نظر من نباید با آدمهایی که به نظر ما ملغمه ای از سنت و مدرنیته میان برخورد تند کرد. من فکر میکنم یک طیف گسترده ای از مذهبی ها در ایران نوعی رابطه شخصی و خصوصی با دین دارند به همین دلیل هم دینداریشون گزینشیه یعنی به برخی واجبات عمل میکنن و به بعضی دیگه نه . یعنی اضداد و تناقضها رو با هم آشتی دادن . این آشتی تناقضها هم یک سابقه فرهنگی بسیار قوی داره . اصولا جوهر عرفان ایرانی همین همزیستی تناقض هاست . یعنی آدم حسابی های فرهنگ و ادبیات ایران مانند مولانا یا سعدی وقتی از چهارچوب خشک دین به ستوه اومدن چیزی رو ابداع کردن به نام عرفان که برخی از تعاریف دین رو نگه میداره و برخی دیگه رو کنار میذاره و به جاش روشهای لطیف و من درآوردی رو جایگزین میکنه . اون طرز فکر عرفانی در جای خودش یک نقطه عطف بسیار مهم در تاریخ فکری انسان بوده و این آدمها ادامه ی همون طرز فکر هستن .

به نظر من نباید به این آدمها تاخت . باید باهاشون مدارا و همزیستی کرد. یعنی باید از اینکه دو سه  تا پله رو اومدن استقبال کرد و فرصت داد که پله های بعدی رو هم بیان . به علاوه به جای این طرز فکر که هرکدوم از دو گروه بخوان دیگری رو هم به راه خودشون بکشونن باید منطق مدارا و به رسمیت شناختن حقوق طرفین حاکم بشه. برای ما جامعه ایده آل جامعه ایه که با حجاب و بیحجاب بتونن کنار هم زندگی کنن و هیچکدوم به پشتوانه هیچ کسی یا هیچ قانونی نتونن روی هم چماق بکشن . بنابراین باید از این همزیستی تناقض ها استقبال کرد . 


پیرمردی

یک زمانی پنجشنبه شب یک حسی متفاوتی برام داشت . فکر میکردم 5شنبه شب رو حتما باید جشن گرفت و چون در 90 درصد اوقات هیچ برنامه به خصوصی نداشتم احساس گناه میکردم یا حس میکردم 5شنبه شبم هدر می ره . اما حالا دیگه اون حس رو ندارم . از تنهایی یا بی برنامه بودن ناراحت نمیشم . حتی ازش لذت هم میبرم.

صبح رفته بودم دنبال سنگ خریدن . ساعت 4 برگشتم خونه . یک تپه ظرف شستم . سالاد درست کردم . اون هم در ابعاد یک تپه . کاهو و خیار و گوجه و گل کلم . بعد شروع کردم به درست کردن مایه پاستا . گوشت چرخ کرده و رب و فلفل دلمه و گوجه . تا پاستا درست بشه سالاد رو خوردم . بعدشم پاستا. (چقدر این پاراگراف زنونه شد . این بیضه های من کجاست؟ )

خسته بودم . پا درد و سر درد داشتم . گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم هوا تاریک بود و  5 شنبه شب شده بود . داداشم سر بتن ریزی بود و من تو خونه تنها بودم . هیچ برنامه خاصی نداشتم . تمایلی هم به برنامه کردن نداشتم . اینجاست که حس میکنم تغییر کردم . اگر قبلا بود ذهنم دنبال برنامه گذاشتن میرفت . اما حالا دیگه نه. زدم بیرون . رفتم پارک گفتگو . جایی که جدیدا زیاد میرم . تنها بودم طبیعتا. یک کافه خوب جلوی پارک هست . رفتم قهوه گرفتم که ببرم توی پارک بخورم . بعد دیدم توی کافه خلوته . ترجیح دادم همونجا بشینم . نشستم قهوه خوردم . هدفون زدم و موزیک خودم رو گوش کردم و از توی گوشیم شاهنامه خوندم . قبلن زیاد پیش اومده بود که با دخترهایی در ارتباط بودم که تلویحا یا صریحا به من میگفتن اخلاقات پیرمردیه . اون موقع جبهه میگرفتم اما الان قبول دارم . آخه کی تنهایی میره کافه و شاهنامه میخونه . کی جز یک پیرمرد ؟ اما از این کار لذت میبرم . داستان سیاوش رو میخونم . تا اول دسیسه کردن گرسیوز خوندم و اومدم بیرون . رفتم توی پارک . اول رفتم توالت . توی توالت دیوار نوشته ها رو خوندم . به نظرم اومد حرف دل مردم رو باید از دیوار نوشته های توالت های عمومی فهمید . عصاره وضعیت رو توی چند جمله کوتاه نوشته بودن . یکی هم نوشته بود » منتظر جاذبه نباش . زور بزن»

بعد رفتم قدم زدم . موزیک رو از کلد پلی و ریچی بلک مور سوییچ کردم روی بهترین های چایکوفسکی (وای چقدر پیرمردی! خودم حوصله ام سر رفت) اما حال میکردم . پارک این فصلهای سال خیلی خلوت میشه  و حتی بیشتر حال میده . رفتم توی قسمت باغ فرانسوی اش توی یک گوشه خیلی خلوت نشستم و یک مقدار دیگه داستان سیاوش رو خوندم .

بعدم پاشدم از بین چند تا جوون که به نظرم داشتن علف میکشیدن رد شدم  سوار شدم اومدم خونه . یک معلمی داشتیم که میگفت شما ها توقعتون از زندگی زیاده . من شب که میرم خونه . میشینم روی کاناپه ، یک قهوه میخورم با یک کراواسان ، همین برای من جشنه* . الان معنی حرفشو درک میکنم.

*Pour moi, c’est la fete.


گلی از گلهای بهشت

ایده آل گرایی در نهایت نتیجه اش یک کاریکاتور میشود. مثال این ماجرا دور و بر خودمان فراوان است . شوروی کمونیستی مثلا . کره شمالی . اصلا همین خودمان . این مثال کلانش بود که در مقیاس یک جامعه اتفاق می افتد . در مقیاس کوچکتر و درون خانواده ها هم نمونه اش فراوان است.بیشتر ما هم از آن یک تجربه عینی داریم .

احتمالا همه ما با این نظریه موافقیم که بچه های آخر در هر خانواده ای زندگی راحت تری نسبت به بچه های اول دارند.  مهمترین دلیل این ماجرا به نظر من اینست که در مورد بچه های آخر زهوار پدر و مادر در رفته است و دست از آرمانها و ایده آلهایشان در تربیت فرزند برداشته اند بنابراین بچه ها در فضایی راحت تر و البته انسانی تر رشد میکنند.

ایده آلگرایی بد است، ایده آلگرایی مبتنی بر ایدئولوژی که دیگر فاجعه آفرین است . کم نمونه ندیده ام . پدر و مادرهایی که حتی محبت ناشی از خوی و غریزه حیوانی نسبت به فرزند را هم از دست میدهند  و در برخورد با فرزند، معیار و اولویتشان در سنجش هر موضوعی نخست ایده آلهای بر آمده از ایدئولوژیشان است. با این پدر و مادرها باید خوش شانس باشی که جزو بچه های آخر باشی. چون کم کم زمان با ایده آلهای آنها معجزه میکند . همه چیزشان زنگ میزند. پیر میشوند . از آن سرپنجگی می افتند وبه قول معروف کمی شل میکنند که اتفاقا نتیجه اش انسانی تر هم هست.

همین موضوع مرا با این نظریه موافق می کند که گرفتاری ها، از واحد کوچک خانواده به واحد بزرگ اجتماع صادر می شوند.