مراسم جدایی

کشیش: عزیزان، ما امروز اینجا در این پارک حمع شده ایم تا تصادفا شاهد جدایی این دو جوان که قبلا آنها را ندیده ایم باشیم. جِیمی و اِرِن . اگر هر کدام از شما کمترین احترامی برای احساسات دیگران قایل هستید لطفا رویتان را برگردانید و راهتان را بگیرید و بروید..  و حالا این زوج چند کلمه ای را به زبان خواهند آورد که مدتهاست میخواستند بگویند و دیگر قادر نخواهند بود حرفشان را پس بگیرند

اِرِن: جیمی عزیز! در دو سال و نیم گذشته تو بهترین دوستم و قابل اعتماد ترین شخص زندگی ام شدی. و از امروز تو دیگر برای من غریبه خواهی شد. همینطور که اینجا ایستاده ایم بی اختیار به آغاز رابطه مان فکر میکنم. وقتی که هر دو نفرمان خیلی خیلی جذاب تر بودیم. تو به من کمک کردی که بهانه جدیدی برای مشروب خوردن و عذر کافی برای ورزش نکردن داشته باشم. 6 ماه قبل از خودم پرسیدم : آیا ادامه این رابطه فایده ای دارد؟ و آنجا بود که تصمیم گرفتم پسوند فامیلت را فراموش کنم. فهمیدم که تمایل پیدا کرده ام از شکست های تو خوشحال شوم و با دوستان مشترکمان از دستاوردهای شخص خودم بگویم با این امید که آنها آن موفقیتها را با تو در میان بگذارند

جِیمی: اِرِن عزیز! قول میدهم که هر وقت نام دوست پسرهای سابقم را به ترتیب حروف الفبا نوشتم، نام تو را نفر اول بنویسم. قول میدهم که هر ردپایی از تو را در حسابهای شبکه های اجتماعی ام پاک کنم،حتی عکسهایی که تو در آنها نیستی اما زمان گرفته شدنشان حضور داشتی. قول میدهم هیچوقت آن حرف ناخوشایندی که در مورد شُل بودن بازوهایم زدی را فراموش نکنم و آنرا برای همه دوستان مشترکمان تعریف کنم تا حق را به من بدهند و تو آدم بد این رابطه باشی. و از همه مهمتر قول می دهم که از این رابطه هیچ درسی نگیرم و در آینده هم به همین ترتیب به رابطه هایم گند بزنم.

کشیش: اِرِن ! آیا در پایان حرف آزاردهنده ای برای جِیمی داری؟

اِرِن: راستش اولین باری که تو را دیدم می خواستم با دوستت کَتی آشنا شوم

کشیش: جِیمی! آیا نکته گزنده ای در پایان داری؟

جِیمی: اسپری ضد عرق طبیعی ات به هیچ وجه جواب نمیدهد.

کشیش: اِرِن ! جِیمی! و حاضرانی که به میل خودتان اینجا نیستید! حالا میتوانید تماس ضروری با مشاور روانشناستان بگیرید. آمین

(برگردان از قطعه ” مراسم جدایی“ اپیزود 38 پادکست ”ساعت رادیو نیویورکر“ ا)

http://www.npr.org/podcasts/458929150/the-newyorkerradiohour

http://www.newyorker.com/podcast/the-new-yorker-radio-hour/episode-38-the-wisdom-of-john-mcphee-and-the-agony-of-an-ipod-lockout?popout=true

 


دوام ما

تا پیشتر از این برادرزاده 16 ساله ام هیچ تمایلی یا علاقه ای به موسیقی هایی که من گوش میکنم نشان نداده بود. به خصوص به موسیقی سنتی که به نظر می آمد حتی تحمل شنیدنش را هم ندارد. اما من ته دلم همیشه فکر میکردم که احتمال دارد بزرگتر که شد روحیه اش تغییر کند و زیبایی فوق العاده موسیقی سنتی را درک کند. چند هفته پیش که بعد از مدتی دیدمش گفت که به ساز تار علاقه مند شده و میخواهد تار یاد بگیرد. همینطور گفت که برخی از قطعات استادان تار مثل علیزاده یا لطفی را هم روی آپارات گوش کرده . از خوشحالی پر در آوردم.
همان شب سعی کردم چند قطه از استادان مختلف را روی گوشی برایش بگذارم تا کمی تفاوت کار هرکدام را حس کند. به خصوص از قطعه «فانتزی برای تار و ارکستر» ساخته استاد حین دهلوی خوشش آمد.
امشب ناگهان پیام داد که :»میتوانی آن قطعه را برایم بفرستی؟ » . آن قطعه را روی آیتونز دارم وفایلش را نداشتم که برایش بفرستم. یادم از بیپ تونز آمد و اکانتی که چند ماه پیش ساخته بودم. میخواستم  برای دوستی موزیک بخرم و بفرستم که نشده بود. وارد اکانت بیپ تونز شدم ، بیست هزار تومانم سر جایش بود. آلبوم «آثاری از حسین دهلوی» را به صورت هدیه به ایمیل برادرزاده ام فرستادم. شروع کرد به دانلود کردن و رفت سراغ فانتزی برای تار. این اتقاق و علاقه ای که برادرزاده ام نشان داد و اینکه میسر شد برایش آلبوم اوریجینال را بفرستم قلبم را از شادی پر کرد. فکر کردم جادوی هنر همین است. حسین دهلوی در برادرزاده 16 ساله من ادامه پیدا میکند و «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق » یک شعار نیست.


گنجشک ها

چند روزی است که روی SoundCloud یک پادکست پیدا کرده ام مربوط به رادیو 4 بی بی سی به اسم BBC Radio 4 Soul Music . ساختار برنامه برایم خیلی جالب و نو است. هر برنامه 27 دقیقه است. در هر برنامه یک آهنگ یا قطعه موسیقی، تم اصلی برنامه است و آدمهایی از تجربه های احساسی که با آهنگ یا قطعه موسیقی برنامه داشته اند حرف می زنند. موسیقی ها فوق العاده و اثرگذار و درجه یک هستند و آدمهایی که بر روی قطعات صحبت میکنند عمدتا هنرمند و آدم های جدی هستند که تجربه های عمیقی با موسیقی داشته اند. غرق لذت میشوم از شنیدن برنامه . تقریبن هر روز اول صبح به کارگاه سر میزنم و روال هر روزه ام اینست که صبح در مسیر کارگاه که چیزی حدود یک ساعت طول میکشد یکی از برنامه ها را گوش میکنم. اینترنت و فیلتر شکن روی موبایلم معمولن پاسخگو هست و بیشتر وقتها تقریبن بدون مشکل برنامه را گوش میکنم. تجربه حیرت انگیزی است شنیدن موسیقی ها و شنیدن صدای افراد که تجربه های تکان دهنده انسانی مثل مرگ فرزند یا همسر یا بازگشت از یک بیماری کشنده را با جزییات اثر گذاری تعریف می کنند و روایتهای بیشتر برنامه ها به سوالات فلسفی در مورد کلیت زندگی می انجامد. ترافیک برایم لذت بخش شده . اصلن احساسش نمیکنم. هر چه دیرتر برسم بهتر. گاهی چنان سرشار از احساس و شوق میشوم که نمیتوانم بیانش کنم. گهگاه موزیک ها و مسیر برنامه باعث میشوند تا آستانه گریه پیش بروم. به این نتیجه رسیده ام که آدم در زمانهای شوق و وقتی دارد خوش میگذراند دلش بیشتر برای کسانی که دوستشان دارد تنگ میشود تا زمانهای ناکامی . دوست داری با به اشتراک گذاشتن احساست، به اوجش برسانی . مثل حس مستی . ادم در لحظه مستی همیشه یاد عزیزانش می افتد و دوست دارد نام آنها را ببرد. از گوش کردن به پادکست ها هم به همین به این نتیجه رسیدم. لابهلای برنامه ها خیلی به یادش می افتم.

امروز که بعد از بیش از سه هفته اولین روز هوای نسبتا پاک تهران بود داشتم برنامه مربوط به قطعه «مصایب سنت ماتئو» اثر باخ را گوش میکردم. قبلن هیچوقت نشنیده بودمش. صبح ابری و بارانی فضای رویا گونه ای درست کرده بود. در جایی یک دسته گنجشک ناگهان از چمن های کنار اتوبان برخاستند و از جلوی شیشه ماشین و از ارتفاع کمی پرواز کردند و رفتند. جای دیگری دخترک دبیرستانی با عجله و رها، کنار خیابان خلاف جهت ماشینها میدوید و و آنچنان ذهنم از فضای روزمره فاصله گرفته بود که همه چیز مثل یک فیلم سینمایی شاعرانه جلوی چشمم می آمد. به کارگاه که رسیدم انگار روحم جایی بالاتر از بدنم پرواز میکرد. مست بودم.

برای گوش کردن به برنامه ها طبیعتا باید زبان انگلیسی را خوب بلد بود. اما اگر کسی بلد نباشد گوش کردن به خود موزیک ها هم فوق العاده است . موزیک ها مجموعه متنوعی هستند. جاز، کلاسیک و راک و شنیدن این تعداد قطعه موسیقی حتمن باعث خواهد شد که هر کسی بتواند ادعای موزیک باز بودن بکند.

http://www.bbc.co.uk/programmes/b008mj7p

https://soundcloud.com/bbc-radio-4-soul-music


همزیستی تناقض ها

از حدود ده سال پیش که ماها بزرگ شدیم بابام دیگه زورش نمیرسید که مسیر عید دیدنیها رو به سلیقه خودش جهت بده، بنابراین عید دیدنی سریالی با فامیلهای مامانم تبدیل شد به برنامه ثابت عید . یعنی رفتن به خونه خاله هام و چند تا از دختر خاله ها و پسر خاله ها که ازدواج کردن و مستقل شدن . طبعا مامانم با این برنامه خیلی حال میکنه و دوست داره ماها هم پا به جفت دور و برش باشیم . ما هم که در سال فقط همین یک هفته ده روز عید رو درست و حسابی خونه هستیم مخالفتی نداریم و پابه پاش میریم . طیف فامیلهای مامانم از مذهبی افراطی تا مذهبی معمولی رو شامل میشه و وجه اشتراک همشون مذهبی بودنشونه . ما هم به عنوان آدم های غیر مذهبی در نگاه اول بینشون وصله ناجور محسوب میشیم . مثلا اگر روش لباس پوشیدنمون رو در نظر بگیریم توی مجلس عبد دبدنی  من با کراوات نشستم و یکی دیگه از بچه های فامیل با ریشی که از یک قبضه بیشتره . با وجود همه این تضادها  در شرایط عادی روابطمون با هم خوبه و یک لایه مناسبی از احساسات و عواطف روی حجم عظیم اختلافاتمون کشیده شده که سپری کردن چند عید دیدنی در کنار همدیگه رو ممکن میکنه .

حالا چند ساله که این عید دیدنی ها داره با سرعت زیادی تغییر میکنه و ماهیت و محتواش عوض میشه . دختر خاله ها که بزرگ شدن و حالا دخترهای جوونی هستن همراه دو سه تا از پسر خاله ها و یکی دو تا از دامادهای فامیل طلایه دار این تغییرها هستن . از چند سال پیش کم کم پای ماهواره به مجالس عید دیدنی باز شد و به صورت زیر پوستی تصاویر کانال پی ام سی در طول ساعات عید دیدنی پخش میشد . بعد از یکی دو سال کم کم صدای پی ام سی رو هم بلند میکردن و من میدیدم فلان دختر خاله ام از زیر چادر به آهنگ شادمهر عقیلی واکنش نشون میده، اونم طوری که میخواد بفهمونه فکر نکن من همین دختر زیر چادرما . سکه من طرف دیگه ای هم داره . خلاصه از یکی دو سال پیش دست زدن و رقصیدن هم به برنامه های عید دیدنی اضافه شد . برنامه عید دیدنی رو طوری تنظیم میکنن که شوهرخاله ها که نامحرم هستن بیان عید دیدنی و پاشن برن بعد خاله ها میمونن و بچه هاشون که محرمن و بعد قر افشانی شروع میشه . اوایل اکثر دختر خاله ها نمیرقصیدن و همون منظره کثیف قر دادن یک مشت نره خر در وسط و دست زدن دختر ها در کنار رخ میداد . داداش کوچکترم معمولا ناله و افغان سر میده که این جواد بازیا چیه و مارو ببین چه فامیلی داریم و از این حرفها و حتی الامکان سعی میکنه مراسم رو بپیچونه ولی من و برادرای دیگه ام انعطاف پذیرتریم و تن به این خفت میدیم .

تا پارسال ماجرا به اینجا رسیده بود که دیگه دخترها هم میرقصیدن اما دخترهای مجرد . شوهر کرده ها ملاحظه شوهرشون رو میکردن و نمیومدن وسط . تا رسید به امسال و عید دیدنی دیشب . بخش اول مراسم که تموم شد و پر شوهرخاله ها و بعضی از مذهبی ترها باز شد مراسم قر دادن شروع شد . همراه با دی جی و نورافشانی ! بله به صورت کاملا حرفه ای و همه دختر پسرها فارغ از شوهر داشتن یا نداشتن با هم میرقصیدن . اون وسطای کار یه بطری شرابم از تو پستو در آوردن و دیگه بساط کامل شد . منتهی همه اینا چی؟ با روسری . اره یعنی دخترها اون وسط میرقصیدن بعضی هاشون مشروب هم میزدن اما با روسری . داداشم طبق همون رسم قبلی، انتقادات رادیکال سر میداد که آخه این چه وضعیه؟ کی با روسری میرقصه؟ اما من تو نگاه دخترخاله هام اینو میخوندم : من که تا اینجاش اومدم . تو با من برقص . فرصت بده یکی دو سال دیگه بقیه راه رو هم میرم .

بحثم دقیقا توی تفاوت این دو دیدگاهه .  به نظر من نباید با آدمهایی که به نظر ما ملغمه ای از سنت و مدرنیته میان برخورد تند کرد. من فکر میکنم یک طیف گسترده ای از مذهبی ها در ایران نوعی رابطه شخصی و خصوصی با دین دارند به همین دلیل هم دینداریشون گزینشیه یعنی به برخی واجبات عمل میکنن و به بعضی دیگه نه . یعنی اضداد و تناقضها رو با هم آشتی دادن . این آشتی تناقضها هم یک سابقه فرهنگی بسیار قوی داره . اصولا جوهر عرفان ایرانی همین همزیستی تناقض هاست . یعنی آدم حسابی های فرهنگ و ادبیات ایران مانند مولانا یا سعدی وقتی از چهارچوب خشک دین به ستوه اومدن چیزی رو ابداع کردن به نام عرفان که برخی از تعاریف دین رو نگه میداره و برخی دیگه رو کنار میذاره و به جاش روشهای لطیف و من درآوردی رو جایگزین میکنه . اون طرز فکر عرفانی در جای خودش یک نقطه عطف بسیار مهم در تاریخ فکری انسان بوده و این آدمها ادامه ی همون طرز فکر هستن .

به نظر من نباید به این آدمها تاخت . باید باهاشون مدارا و همزیستی کرد. یعنی باید از اینکه دو سه  تا پله رو اومدن استقبال کرد و فرصت داد که پله های بعدی رو هم بیان . به علاوه به جای این طرز فکر که هرکدوم از دو گروه بخوان دیگری رو هم به راه خودشون بکشونن باید منطق مدارا و به رسمیت شناختن حقوق طرفین حاکم بشه. برای ما جامعه ایده آل جامعه ایه که با حجاب و بیحجاب بتونن کنار هم زندگی کنن و هیچکدوم به پشتوانه هیچ کسی یا هیچ قانونی نتونن روی هم چماق بکشن . بنابراین باید از این همزیستی تناقض ها استقبال کرد . 


پیرمردی

یک زمانی پنجشنبه شب یک حسی متفاوتی برام داشت . فکر میکردم 5شنبه شب رو حتما باید جشن گرفت و چون در 90 درصد اوقات هیچ برنامه به خصوصی نداشتم احساس گناه میکردم یا حس میکردم 5شنبه شبم هدر می ره . اما حالا دیگه اون حس رو ندارم . از تنهایی یا بی برنامه بودن ناراحت نمیشم . حتی ازش لذت هم میبرم.

صبح رفته بودم دنبال سنگ خریدن . ساعت 4 برگشتم خونه . یک تپه ظرف شستم . سالاد درست کردم . اون هم در ابعاد یک تپه . کاهو و خیار و گوجه و گل کلم . بعد شروع کردم به درست کردن مایه پاستا . گوشت چرخ کرده و رب و فلفل دلمه و گوجه . تا پاستا درست بشه سالاد رو خوردم . بعدشم پاستا. (چقدر این پاراگراف زنونه شد . این بیضه های من کجاست؟ )

خسته بودم . پا درد و سر درد داشتم . گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم هوا تاریک بود و  5 شنبه شب شده بود . داداشم سر بتن ریزی بود و من تو خونه تنها بودم . هیچ برنامه خاصی نداشتم . تمایلی هم به برنامه کردن نداشتم . اینجاست که حس میکنم تغییر کردم . اگر قبلا بود ذهنم دنبال برنامه گذاشتن میرفت . اما حالا دیگه نه. زدم بیرون . رفتم پارک گفتگو . جایی که جدیدا زیاد میرم . تنها بودم طبیعتا. یک کافه خوب جلوی پارک هست . رفتم قهوه گرفتم که ببرم توی پارک بخورم . بعد دیدم توی کافه خلوته . ترجیح دادم همونجا بشینم . نشستم قهوه خوردم . هدفون زدم و موزیک خودم رو گوش کردم و از توی گوشیم شاهنامه خوندم . قبلن زیاد پیش اومده بود که با دخترهایی در ارتباط بودم که تلویحا یا صریحا به من میگفتن اخلاقات پیرمردیه . اون موقع جبهه میگرفتم اما الان قبول دارم . آخه کی تنهایی میره کافه و شاهنامه میخونه . کی جز یک پیرمرد ؟ اما از این کار لذت میبرم . داستان سیاوش رو میخونم . تا اول دسیسه کردن گرسیوز خوندم و اومدم بیرون . رفتم توی پارک . اول رفتم توالت . توی توالت دیوار نوشته ها رو خوندم . به نظرم اومد حرف دل مردم رو باید از دیوار نوشته های توالت های عمومی فهمید . عصاره وضعیت رو توی چند جمله کوتاه نوشته بودن . یکی هم نوشته بود » منتظر جاذبه نباش . زور بزن»

بعد رفتم قدم زدم . موزیک رو از کلد پلی و ریچی بلک مور سوییچ کردم روی بهترین های چایکوفسکی (وای چقدر پیرمردی! خودم حوصله ام سر رفت) اما حال میکردم . پارک این فصلهای سال خیلی خلوت میشه  و حتی بیشتر حال میده . رفتم توی قسمت باغ فرانسوی اش توی یک گوشه خیلی خلوت نشستم و یک مقدار دیگه داستان سیاوش رو خوندم .

بعدم پاشدم از بین چند تا جوون که به نظرم داشتن علف میکشیدن رد شدم  سوار شدم اومدم خونه . یک معلمی داشتیم که میگفت شما ها توقعتون از زندگی زیاده . من شب که میرم خونه . میشینم روی کاناپه ، یک قهوه میخورم با یک کراواسان ، همین برای من جشنه* . الان معنی حرفشو درک میکنم.

*Pour moi, c’est la fete.


گلی از گلهای بهشت

ایده آل گرایی در نهایت نتیجه اش یک کاریکاتور میشود. مثال این ماجرا دور و بر خودمان فراوان است . شوروی کمونیستی مثلا . کره شمالی . اصلا همین خودمان . این مثال کلانش بود که در مقیاس یک جامعه اتفاق می افتد . در مقیاس کوچکتر و درون خانواده ها هم نمونه اش فراوان است.بیشتر ما هم از آن یک تجربه عینی داریم .

احتمالا همه ما با این نظریه موافقیم که بچه های آخر در هر خانواده ای زندگی راحت تری نسبت به بچه های اول دارند.  مهمترین دلیل این ماجرا به نظر من اینست که در مورد بچه های آخر زهوار پدر و مادر در رفته است و دست از آرمانها و ایده آلهایشان در تربیت فرزند برداشته اند بنابراین بچه ها در فضایی راحت تر و البته انسانی تر رشد میکنند.

ایده آلگرایی بد است، ایده آلگرایی مبتنی بر ایدئولوژی که دیگر فاجعه آفرین است . کم نمونه ندیده ام . پدر و مادرهایی که حتی محبت ناشی از خوی و غریزه حیوانی نسبت به فرزند را هم از دست میدهند  و در برخورد با فرزند، معیار و اولویتشان در سنجش هر موضوعی نخست ایده آلهای بر آمده از ایدئولوژیشان است. با این پدر و مادرها باید خوش شانس باشی که جزو بچه های آخر باشی. چون کم کم زمان با ایده آلهای آنها معجزه میکند . همه چیزشان زنگ میزند. پیر میشوند . از آن سرپنجگی می افتند وبه قول معروف کمی شل میکنند که اتفاقا نتیجه اش انسانی تر هم هست.

همین موضوع مرا با این نظریه موافق می کند که گرفتاری ها، از واحد کوچک خانواده به واحد بزرگ اجتماع صادر می شوند.


ما که قهر کردیم

یک سوال 7 سال است که ذهنم را مشغول کرده . سال 84، 25 سالم بود . کم سن نبودم . درسم تمام شده بود . تجربه 8 سال اصلاحات را زندگی کرده بودم . آن موقع من هم با دانشجوهای دانشگاه شریف که خاتمی را هو کردند هم رای و هم حس بودم . من به این جمع بندی رسیدم که اصلاحات بی فایده است . در رقابت 8 نامزد دور اول شرکت نکردم . من قهر کردم . کار که به دور دوم کشید تصمیم گیری برایم آسانتر هم بود. بین رجایی دوم و رفسنجانی انتخاب من روشن بود . هیچکدام . من قهرم را ادامه دادم . در غیاب ما ، 17 میلیون نفر به مهر ورزی رجایی دوم رای دادند و ماجرا شروع شد .

سوال من از خودم این است . آیا کار من درست بود که قهر کردم؟ آیا من و کسان مثل من نباید در دور اول به معین رای میدادیم . نباید صدایمان را حفظ میکردیم . ما یک صدا داشتیم . اوضاع اینطور نبود . قدرت یکسره نشده بود . نه با این شدت. از خودم میپرسم آیا من با آن 17 میلیون نفر فرقی دارم ؟ آیا من در سطح خودم همان اشتباه را نکردم . آیا من همانقدر مسوول نیستم . و هرچه زمان میگذرد جوابم به این سوال مثبت تر می شود . من اشتباه کردم .

در آن زمان هم خانه ای داشتم که با هم اختلافات اساسی پیدا کرده بودیم . روشهای متفاوتی را برای زندگی انتخاب کرده بودیم و من فکر میکردم از او خیلی بهترم و خیلی درست تر فکر میکنم . او به معین رای داد . معتقد بود که باید به معین رای داد . امروز خیلی ناراحتم میکند که به این نتیجه رسیده ام که او درست فکر میکرد و درست عمل کرد.